ملکم ,هنگامی ,مسیحی ,اسلام ,اینکه ,بگذریم ,برمی خاست، ,گزاف گویی

درباره میرزا ملکم خان ناظم الدوله

:: درباره میرزا ملکم خان ناظم الدوله
ملکم ,هنگامی ,مسیحی ,اسلام ,اینکه ,بگذریم ,برمی خاست، ,گزاف گویی

ملکم خان، در راه حفظ القاب و عناوین و رضامندی ها به وسایل گوناگون متوسل می شد. نخست به دروغ پردازی و گزاف گویی و خودستایی. در این راه رفتار او بیمارانی را می ماند که به «میتومانی» و «نارسیسم» دچارند و در زیر نگاهشان، پهنه روزگار آینه ای است که بازتابی جز نقش آنان و کارهای بزرگ آنان نداشته است. ملکم از این هر دو، نشان های فراوان داشت. هر که، کاره ای بود و مقامی و عنوانی داشت، «دوست قدیمی» و یا جدید و صمیمی او به شمار می رفت. مثلا «با لرد سالیسبوری، وزیر هند یک مجلس مذاکره مفصل کردیم... آن جناب امجد اطلاع دارند چقدر مشکل است و چقدر طول دارد تا کسی با وزرای انگلیس محرم، و در نزد ایشان محل اعتنا واقع شود.» و باز «هر گاه سفارت این جا، پنج روز خالی بماند، قطع بدانید امور اسلامبول به کلی دگرگون خواهد شد.»...

 

با این حال، خودستایی ها و گزاف گویی های ملکم به اندازه دروغ های سیاسی و رفتار نادرست اجتماعی او نبود. ملکم همه عمر دولت و ملت ایران را بفریفت. بگذریم از اینکه مسیحی بود و خود را مسلمان می خواند، و هنگامی که به پشتیبانی از اتحاد اسلام و مسلمانان برمی خاست، طبق آئین مسیحی و در کلیسای مسیحیان با یک زن مسیحی ازدواج می کرد. بگذریم از اینکه این مدافع اسلام و حقوق و مدنیت اسلامی، هنگامی که به فرنگی ها می رسید، افتخارش این بود که از اقوام «ژان ژاک روسو» است. هنگامی که با کشیشان مسیحی درباره مذهب و دین به گفتگو برمی خاست، حتی از بابیگری در مقابل اسلام پشتیبانی می نمود. قرآن را تقلیدی از تورات می خواند و بابیگری را با مسیحیت منطبق می دید و بعدها هم هنگامی که خوانندگانش در عقاید او عدم صمیمیت می دیدند، می گفت: «بعضی از مخالفین آدمیت تقصیر عظمی از برای ما پیدا کرده اند. می گویند ما بابی هستیم. به دلیل اینکه از زبان ما کلمه الله اکبر شنیده می شود. اسم و عقیده و ادعای ما منحصر به این است که ما آدم هستیم.»

 

بگذریم که گاه از روی عوام فریبی خود را «ملکم بن یعقوب» می خواند و می نوشت: «جمعی را که انبیاء» نام داشتند... در حالات ایشان خوض کلی کردم... تا به صاحب ناموس اعظم، عقل کل، خاتم پیغمبران، محمد بن عبدالله قریشی ـ که جان نگارنده به فدای او باد ـ رسیدم و او را اسپهسالار خیل انبیاء دیدم.» و الی آخر.

حتی از فراموشخانه که ملکم خان بانی این مجمع در ایران بود، به عنوان یک مجمع اسلامی یاد می کرد؛ در حالی که امروز طبق اسنادی که حمید الگار درباره روابط ملکم و ماسونری منتشر نموده است، معلوم می شود که او به لژ «پرودوس» از «گراند اوریان» یونان وابسته بود... .

 

 

از صفحات 170 تا 175 کتاب «از ماست که بر ماست» اثر خانم هما ناطق، چاپ اول، انتشارات آگاه، تهران، 1354 هجری شمسی.

 

منبع اصلی مطلب : قبسات
برچسب ها : ملکم ,هنگامی ,مسیحی ,اسلام ,اینکه ,بگذریم ,برمی خاست، ,گزاف گویی
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : درباره میرزا ملکم خان ناظم الدوله


اسلام ,آنان ,کتاب ,فاطمه ,نوشته ,پیغمبر ,علیه السلام ,حسین علیه ,جعفر شهیدی ,دختر پیغمبر ,تاریخ نویسان

درباره حضرت فاطمه بنت رسول (ص) به قلم مرحوم استاد دکتر سید جعفر شهیدی

:: درباره حضرت فاطمه بنت رسول (ص) به قلم مرحوم استاد دکتر سید جعفر شهیدی
اسلام ,آنان ,کتاب ,فاطمه ,نوشته ,پیغمبر ,علیه السلام ,حسین علیه ,جعفر شهیدی ,دختر پیغمبر ,تاریخ نویسان

به مناسبت فرارسیدن سالگرد شهادت حضرت صدیقۀ طاهره سلام الله علیها نذر کرده بودم کاری کنم که خدا را و فاطمه را خوش آید. و به نظرم می رسد انتشار بخشی از کتاب ارجمند «زندگانی فاطمۀ زهـرا (ع)» اثر استاد فقید جناب آقای دکتر سیدجعفر شهیدی قدس الله نفسه در این فضا یکی از آن کارهاست. و سخن دکتر شهیدی رحمة الله علیه سخنی نیست که مدعی بتواند به سادگی بر آن ایراد بگیرد.

 

مسلم است که فاطمه (ع) خواهان بسیاری داشته است. در این باره نیازی به ذکر روایات نداریم. پدرش پیش از آنکه به پیغمبری برسد، در دیدۀ همشهریان مقامی ارجمند داشت. دو خواهر فاطمه (ع) پیش از ظهور اسلام زن دو پسر مرد سرشناس خاندان هاشم؛ «عَبدالعُزَّی بن عبـدالمطَّلِب (ابولهب)» شدند، و نزد شوهران گرامی بودند. اگر سورۀ «تَبَّت» در نکوهش پدر شوی آنان نازل نمی شد، و اگر آن مرد لجوج و یا زن او با سرسختی تمام از فرزندانشان نمی خواستند زنان خود را رها کنند، آنان از این پیوند خشنود و شادمان بودند. لیکن به اصرار ابولهب بین آنان جدایی صورت گرفت.

این زنان پس از آنکه از همسران خود جدا شدند و اسلام آوردند، یکی پس از دیگری به عثمان بن عَفَّان؛ مرد مالدار و ارجمند قریش شوهر کردند.

زینب خواهر دیگر او زن پسرخالۀ خود ابوالعاص بن ربیع بود. چون محمد (ص) به پیغمبری مبعوث شد، و خدیجه و دخترانش بدو گرویدند، ابوالعاص بر دین قریش باقی ماند. بزرگان طائفۀ وی از او خواستند زن خود را طلاق گوید و آنان هر دختری را که دوست می دارد به زنی بدو دهند. ابوالعاص نپذیرفت و گفت او بهترین همسر است. ابوالعاص در جنگ بدر اسیر شد، و پیغمبر دستور آزادی او را داد، بدان شرط که زینب را به مدینه بفرستد.

این چند تن همگی مردان بنام بودند، و نزد کسان خود و دیگران حرمت داشتند. اکنون که محمد (ص) به پیغمبری رسیده و یثرب در اطاعت اوست و مکّه از او در حالت بیم و احتیاط به سر می برد، طبیعی است که کسانی با موقعیت بهتر آمادۀ خواستگاری فاطمه (ع) باشند. و اگر زینب و ام کلثوم و رقیه پیش از اسلام به شوی رفتند، تربیت زهرا (ع) چنانکه نوشتیم در خانۀ وحی و مرکز نزول قرآن بود.

چنانکه در صفحات این کتاب خواهید دید و سند آن مآخذ دست اول تاریخ اسلام است، عمر و ابوبکر هر یک خواهان فاطمه (ع) بودند. لیکن چون خواست خود را با پیغمبر در میان نهادند، وی گفت: منتظر قضاء الهی هستم. نسائی که از محـدثان بزرگ اهل سنت است، در سنن گوید: پیغمبر در پاسخ آنان گفت: «فاطمه خردسال است، و چون علی (ع) او را از وی خواستگاری کرد، پذیرفت.» اما نسائی این حدیث را ذیل بابی که به عنوان «برابری سن زن و مرد» نوشته، آورده است. باری از میان خواستگاران نام این دو تن را از آن جهت نوشته اند که از لحاظ شخصیت سرشناس تر از دیگران اند، نه آنکه خواستگاران دختر پیغمبر تنها این دو مرد سالخورده بودند. یعقوبی نوشته است: «گروهی از مهاجران فاطمه را از پدرش خواستگاری کردند.»

آنچه دربارۀ خواستگاری فاطمه (ع) و زناشویی او با علی علیه السلام خواهیم نوشت، در کتابهای شیعه و سنی آمده است. روایت های دیگر نیز موجود است و مضمون آنها همین است که در این روایت ها خواهید دید. تنها ممکن است اندک اختلافی در لفظ روایت ها دیده شود. این روایت ها و نیز آنچه مورخانی چون بلاذری، ابن اسحاق، ابن هشام، طبری و عالمانی چون کلینی و مفید و شیخ طوسی نوشته اند، تنها سند نویسندگان پس از آنهاست: شیعه یا سنی، شرقی یا غربی، هرکس بخواهد دربارۀ حوادث قرن اول و دوم کتابی بنویسد یا تحقیقی کند، باید به همین کتابها مراجعه کند، و این کاری است که نویسندۀ این کتاب کرده است. اگر مطلبی در کتابهای شرق شناسان دیده شود که در هیچ یک از این سندها نیامده باشد، باید آن را نپذیرفت، و یا لااقل در درستی آن تردید کرد، نه آنکه بگوئیم آنها مدرکی داشته اند که در اختیار ما نیست. کدام مدرک؟ آنها این مدرک ها را از کجـا آورده اند؟ نوشتن تاریخ صدر اسلام، چون تحقیق دربارۀ تمـــدن سَـبا و حِـمیَر و یا خواندن سنگ نبشته های عصر هخامنشی و یا پژوهش دربارۀ تحقیقات علمی قرن نوزدهم و بیستم میلادی نیست که بگوئیم غربیان وسیله هایی در اختیار دارند که ما نداریم. اینگونه تصدیق های یک جانبه و تسلیم کورکورانه ناشی از عقـدۀ حقارت و یا به عهده گرفتن مأموریت و یا نداشتن فرصت تتبع و مراجعه به مدارک گوناگون است.

البته انکار نمی کنم که در مواردی روش غربیان در تحلیل مسائل تاریخی، دقیق تر از روش بعض مورخان گذشتۀ مشرق زمین است. اما آنجا که اصل حادثه در سندهای دست اول به روشنی موجود باشد، اجتهاد برابر نص معنی نخواهد داشت.

 

**********

 

ما از بعضی از شرق شناسان که به خود اجازه می دهند حقیقت را دگرگون کنند، یا آن را چنان تفسیر کنند که با عقیدۀ خودشان ــ یهودی یا ترسا ــ منطبق باشد، گله ای نداریم. از آنان شکایتی نباید کرد چون معذورند. از دوستان تاریخدان خود تعجب داریم که چگونه دربست تسلیم گفتۀ ایشان می شوند، و آنچه آنان می نویسند حقیقت مسلّم و غیرقابل جرح می دانند، و چون خطاهای این پژوهندگان نشان داده می شود، به عذر اینکه آنان بر ما حق استادی دارند، خطاها را نادیده می گیرند. نتیجۀ این بی همتی یا سهل انگاری یا ناآگاهی است که امروز بیشتر کرسی های تاریخ اسلام را شرق شناسان یهودی در تصرف دارند و آنچه می خواهند می نویسند و به زبانهای عربی و فارسی ترجمه می شود و مایۀ تحقیق تاریخ نویسان مسلمان می گردد.

گاه برادران ایرانی ما به خاطر حسن ظَنّی که به برادران عرب خود دارند، همین کتاب ها را بی هیچگونه اظهار نظر از عربی به فارسی بر می گردانند و این نوشته هاست که پایۀ معلومات گروهی می گردد که چنانکه باید از تاریخ صدر اسلام آگاهی ندارند:

«فاطمه چون زشت بود تا سن هفده سالگی ــ یا بیشتر ــ در خانۀ پدر ماند و کسی برای خواستگاری او نمی آمد. روزی که پدرش به او گفت علی تو را می خواهد، یکه خورد که مگر چنین چیزی ممکن است؟!» پنـاه بر خدا! حقیقت پوشی، ستیزه جوئی و یا بدگوهری کار را به کجا می کشاند؟

اینها دانشمندانی هستند که می خواهند حادثه های تاریخی را در پرتو دانش جدید تجزیه و تحلیل کنند، اما این دانش را چگونه و از کدام منبع اندوخته اند؟ معلوم نیست!

اگر دختر پیغمبر سال پنجم بعثت متولد شده باشد، به هنگام ازدواج نه یا ده ساله بوده است و جای سخن نیست. و اگر پنج سال پیش از بعثت متولد شده باشد و در هجده سالگی به خانۀ شوهر نرفته باشد، دلیل آن را نوشتیم:

وضع اجتماعی مسلمانان، بیم آزار و شکنجه، نابسامانی کارها، مهاجرت به حبشه، محاصرۀ بنی هاشم از یکسو، حادثه هائی که در زندگی خصوصی او اثر می گذاشت چون مردن مادرش خدیجه و عموی پدرش ابوطالب از سوی دیگر، مجال چنین وصلتی را بدو نمی داد.

او نمی خواست پس از مرگ مادر، پدرش در خانه غمخواری نداشته باشد. در حالی که دیدیم روایت های معتبری نیز تولد او را به سال پنجم بعثت نوشته بودند، و اگر چنین باشد داستان از بن درست نیست. و اگر از این بگذریم و شیوۀ مؤلف دانشمند! را پیش بگیریم، بخواهیم حادثه ها را برابر روشنائی تحقیق تازه، و از دید اجتماعی بنگریم، باز هم نتیجه آن نیست که شرق شناس دانشمند دریافته است. چرا؟ چون:

عموم تاریخ نویسان و نویسندگان سیره، محمد (ص) را به زیبائی چهره و تناسب اندام ستوده اند. خدیجه را نیز تا آنجا که می دانیم زنی زیبا بوده است ــ طبیعی است که فرزندان پدر و مادر زیباچهره، نیکوصورت باشند. سه خواهر فاطمه (ع)؛ زینب، رقیه و ام کلثوم به خانۀ شوهرانی جوان، مالدار و سرشناس رفتند. در آن روزگار پدر آنان ریاستی یا مالی نداشت که بگوئیم جوانان قریش دختران زشت چهرۀ او را به خاطر مقام و یا مال پدرشان خواستگاری کردند.

چه شد که آن خواهران هر سه زیبا بودند و این یکی زشت. این امر هر چند محال نیست، اما مدرک تاریخی می خواهد. دلیل شرق شناس محقق چیست؟

نویسندگان سیره عموماً دختران هاشمی را تا نسل دوم و سوم به زیبائی چهره وصف کرده اند. هنگامی که حسن بن حسن نزد عموی خود حسین علیه السلام (سیدالشهداء) برای خواستگاری یکی از دو دختر او رفت، حسین علیه السلام بدو گفت: پسرم! هر یک از دو دختر را می خواهی، خواستگاری کن! حسن شرمگین خاموش ماند و پاسخ نداد. حسین علیه السلام گفت: من فاطمه را برای تو انتخاب می کنم که به مادرم شبیه تر است. تا آنجا که می دانیم این فاطمه از زیبائی خاص برخوردار بوده است. مفید نویسد: «در زیبائی چنان بود که او را به حوری همانند می کردند.»

حال کشف علمی این شرق شناس بزرگوار که می خواهد هر داستانی را با روشنائی علم بررسی کند، بر اساس چه مأخذی است؟ اجتهادی است مقابل نص؟ یا تخلیطی است در متن تاریخ؟ به عمد یا از روی نقصان عربیت؟ نمی دانم. اما از آنجا که دروغگو کم حافظه است، نویسندۀ کتاب، ردپایی از جعل و افتراء و یا اشتباه خود بجا می گذارد. او مدرک نوشتۀ خود را نوشتۀ بلاذری می شناساند که قاعدتا کتاب معروف او، «انساب الاشراف» است. این کتاب را من هم اکنون پیش چشم دارم:

«پیغمبر به زهرا (ع) گفت: تو زودتر از همۀ افراد خانوادۀ من به من خواهی پیوست. فاطمه یکه خورده پیغمبر فرمود: نمی خواهی سیدۀ زنان بهشت باشی؟ زهرا (ع) تبسم کرد.» نمی دانم شرق شناس متعهد در نتیجۀ تحقیق علمی این دو روایت را بهم ریخته؟ یا چنانکه نوشتیم نقصان عربیّت او موجب ارتکاب چنین اشتباهی گردیده، یا مانند بیشتر شرق شناسان امین، رسالتی خاص به عهده داشته است؟. به هر حال نتیجه یکی است و ما از این نمونه رعایت امانت ها در کتاب های آنان و یا شرقیان شرقشناس تر از غربیان فراوان می بینیم.

 

**********

 

خوانندگانی که پدر در پدر با محبت خاندان پیغمبر (ص) زیسته اند و به سخنان دشمنان آنان و یا کج اندیشان در بحث های علمی، توجهی ندارند، ممکن است بر نویسنده خرده گیرند که این اندازه پی جوئی و مراجعه به اسناد در این موضوع بخصوص چه لزومی دارد؟ درست است. اینان محبت آل پیغمبر را با شیر اندرون برده و با جان به خدای بزرگ می سپارند. و گوش استماع به سخنان چنین محققانی ندارند و شاید هیچگاه نوشته های آنان را نخوانند، اما نباید فراموش کرد که این کتاب و کتابهای دیگر از این نمونه که در سیرت خاندان پیغمبر نوشته می شود، برای همگانست.

متأسفانه باید گفت، یا خوشبختانه، نمی دانم، صد سال یا بیشتر است که فرهنگ ما با فرهنگ مغرب زمین نزدیک شده و در مواردی بهم آمیخته است. چنانکه می دانیم سالهاست هر یک یا هر دسته ای از شرق شناسان غرب، کار تحقیق و تتبع در رشته ای از فرهنگ اسلامی را به عهده گرفته و در این باره کتابها نوشته اند. استادان کرسی اسلام شناسی اروپا و آمریکا سالیانی چند کتاب پیرامون اسلام و تمدن آن و شخصیت های بزرگ اسلامی می نویسند. دربارۀ زندگانی رسول اکرم صلوات الله علیه و بعض از امامان و نیز دختر پیغمبر کتابها منتشر شده و بعض این کتابها را به فارسی برگردانده اند و یا تنی چند مطالب آن را اقتباس کرده اند.

ترجمۀ نوشته های لامنس، گلدزیهر، دورمنگام، لوئی ماسینیون، برنارد لوئیس، پتروشفسکی، ردینسون [ماکسیم رودینسون  2004 – 1915 Maxim Rodinson شرق شناس فرانسوی]، [هامیلتون] گیب [Sir Hamilton Alexander Rosskeen Gibb ]، و دهها شرق شناس دیگر را در کتابفروشی های تهران و شهرستان ها می توان خرید.

بیشتر اینان امانت علمی ندارند. دانشمندی چون بلاشر [رژی یا رژیس بلاشر شرق شناس فرانسوی  Regis Blachere] که سالها عمر خود را در برگرداندن قرآن به فرانسه و تحقیق دربارۀ ترتیب نزول آیات صرف کرده است، در ترجمۀ خود از قرآن بی هیچ اظهار نظر دو آیه به سورۀ پنجاه و سوم می افزاید ــ همان دو آیه ای که داستان پردازان پایان قرن نخستین هجرت برساختند و دستاویز دشمنان اسلام شد و نگارنده سی سال پیش به نام «افسانۀ غرانیق» فصلی دربارۀ آن نوشت. این سوء نیت را از بلاشر در این مورد، بر حسب تصادف یافتم، چند جای دیگر چنین کاری کرده؟ خدا می داند.

از هم میهنان کتابی را می بینم که به گمان خود می خواهند اسلام را از دیدگاه علمی و فلسفی بشناسانند، اینان نوشته های این شرق شناسان و یا ایران شناسان را سند تحقیق خود قرار می دهند. نتیجه آن می شود که به اتکاء ترجمۀ غلط فِـصَـلِ ابن حزم، علی بن ابی طالب (ع) سرمایه دار بزرگ عصر خویش معرفی می گردد. حال ابن حزم چگونه بدین کشف علمی موفق شده، نویسندۀ کتاب بدان اهمیتی نمی دهد. اما چندی بعد ممکن است نوشتۀ این مؤلف پایۀ تحقیقات کسانی شود که نه از اسلام اطلاع درستی دارند و نه از عربیت.

من درعین حال که کوشش مترجمان محترم را در برگرداندن این کتاب ها تقدیر می کنم، از آنان ــ اگر تعهدی نسبت به بعض مکتب ها ندارند ــ استدعا دارم رنج دیگری را نیز بر خود هموار کنند. مندرجات این کتابها را با مطالب کتاب های دست اول (تا آخر قرن پنجم هجری) مقایسه فرمایند. مبادا خدای نخواسته نادانسته موجب شوند کسی یا کسانی از حقیقت بدور افتند.

بعض آثار این شرق شناسان به عربی ترجمه شده و چون ایرانیان به نویسندگان عرب حسن ظنی دارند، آن ترجمه ها را دربست پذیرفته و به فارسی برگردانده اند. من کم و بیش از نقاط ضعف این ترجمه ها آگاه هستم. من نمی گویم همۀ این مؤلفان بداندیش و یا دشمن اسلام اند. ممکن است به خاطر درست ندانستن زبان عربی و یا دسترسی نداشتن به سندهای خالی از تعصب قضاوتی کرده باشند، اما با بعض آنان از نزدیک آشنا هستم و یا با ایشان در این باره گفتگو کرده ام و می دانم کینه ای از مسلمانان در دل دارند که هیچگاه آن را فراموش نخواهند کرد. چرا؟ سببش را باید از ایشان پرسید.

اسلام شناس دانشمندی را می شناسم که در کار خود بی همتا و یا کم نظیر است. گذشته از چند زبان اروپائی از عربیّت بهرۀ فراوان دارد. بنابراین باید از روح اسلام و مقررات این دین چنانکه هست مطلع باشد. او خوب می داند که فاتحان عرب همه از یکدست نبودند. بسیاری از آنان غم دین داشتند و اندکی غم دنیا.

بنیان گذار اسلام خود این دو دسته را خوب شناخته است، چنانکه گوید: «آن کس که برای خدا به میدان جهاد می رود، اجر او با خداست و آن کس که دیده به مال دنیا دوخته، جز آن نصیبی ندارد.»

محتملا این شرق شناس محترم زودتر از من بدین حدیث برخورده است. اما او چون متعهد است، کتاب خود را با این جمله آغاز می کند: «سرزمین غله خیز مصـر بهترین انبار خوار و بار بود، که می توانست شکم عرب های گرسنه را سیر سازد.»

من نمی گویم عمروبن العاص برای رضای خدا و پیشرفت اسلام قدم در سرزمین مصر گذاشت. او مسلماً اخلاصی را که عقبة بن نافع در فتح آفریقا داشت، نداشته است. (هر چند در اینجا هم نمی خواهم کاری را که عقبة در شمال آفریقا کرد، از هر جهت درست بدانم). اما آن دسته از یاران مؤمن پیامبر که در رکاب عمرو به وادی نیل قدیم نهادند، چسان؟ آنها هم در پی سیرکردن شکم گرسنۀ خود بودند؟

بیش از این گفتار را در این باره دراز نمی کنم و از خداوند برای خود توفیق و برای اینان راهنمائی مسألت دارم.

 

 

(از صفحۀ 45 تا آخر صفحۀ 53 کتاب «زندگانی فاطمۀ زهرا (ع)»، نوشتۀ مرحوم دکتر سید جعفر شهیدی. دفتر نشر فرهنگ اسلامی، تهران، بهار 1362) در ادامۀ کتاب، استاد فقید جناب آقای دکتر سید جعفر شهیدی به شرح چگونگی پیوند حضرت مولی الموحدین علی علیه السلام و حضرت صدیقه طاهره سلام الله علیها می پردازد.)

 

منبع اصلی مطلب : قبسات
برچسب ها : اسلام ,آنان ,کتاب ,فاطمه ,نوشته ,پیغمبر ,علیه السلام ,حسین علیه ,جعفر شهیدی ,دختر پیغمبر ,تاریخ نویسان
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : درباره حضرت فاطمه بنت رسول (ص) به قلم مرحوم استاد دکتر سید جعفر شهیدی


کتاب ,الدین ,خواندمیر ,سلطان ,هرات ,تاریخ ,غیاث الدین ,حبیب السیر ,سلطان حسین ,الدین محمد ,الدین خواندمیر ,غیاث الدین خواندمیر ,میرزا ابراهیم قا

درباره خواندمیر و حبیب السیر

:: درباره خواندمیر و حبیب السیر
کتاب ,الدین ,خواندمیر ,سلطان ,هرات ,تاریخ ,غیاث الدین ,حبیب السیر ,سلطان حسین ,الدین محمد ,الدین خواندمیر ,غیاث الدین خواندمیر ,میرزا ابراهیم قا

خواندمیر

غیاث الدین بن خواجه همام الدین محمد بن خواجه جلال الدین محمد بن خواجه برهان الدین محمد حسینی شیرازی هروی معروف به «خواندمیر»؛ از رجال اواخر عهد تیموری و اوایل دوران صفوی و از نویسندگان و مؤلفان مشهور آن اوان است. وی نسب نامۀ خود را به نحوی که ذکر شده در ذیل احوال سلطان محمود میرزا فرزند سلطان ابوسعید گورکان آورده است. پدرش خواجه همام الدین محمد از مشاوران و صدور سلطان محمود میرزا (م. 900 هـ . ق) پسر سلطان ابوسعید گورکان بود که بعد از کشته شدن پدر (873 هـ . ق) چند سالی بر ماوراء النهر مستولی بود. مادرش دختر میرمحمد بن خاوندشاه مشهور به میرخواند صاحب روضة الصفا بود و به همین سبب، چنان که در ذکر احوال امیرخواند آورده ام، غیاث الدین همیشه با عنوان «حضرت مخدومی ابوی» از او یاد کرد، یعنی پدرِ مادر را احتراماً پدر خود معرفی نموده است.

ولادت غیاث الدین خواندمیر در حدود سال 889 در شهر هرات اتفاق افتاد و در همان شهر به تحصیل کمالات پرداخت و علی الخصوص از حسن تربیت نیای مادری خود، امیرخواند برخوردار بود و هم از جوانی به دربار سلطان حسین بایقرا راه یافت و مورد توجه و محبت امیرعلیشیر نوایی واقع شد و بیشتر به خدمت بدیع الزمان میرزا پسر سلطان حسین اختصاص داشت و در بعضی سفرها همراه او بود و بعد از انقراض سلسلۀ تیموری همچنان در شهر هرات باقی ماند و جز زمان های کوتاهی از آن شهر دور نبود و مخصوصا در دوران های آرامش آن شهر در ظلّ حمایت والیان دولت صفوی در آن دیار به سر می برد و مدتی مصاحب و محل عنایت خواجه حبیب الله ساوجی، وزیر دورموش خان حاکم هرات از جانب دولت صفوی بود و کتاب «حبیب السیر» را برای او نوشت و عاقبت به سال 934 هجری به اتفاق شهاب الدین معمایی و میرزا ابراهیم قانونی از هرات به هندوستان رفت و در هشتم ماه ربیع الاول سال 935 هـ . ق در اگره به خدمت بابر رسید.

بابر خود در رسالۀ واقعات بابری به این نکته اشاره کرده و گفته است که «خواندمیر، مورخ کتاب حبیب السیر و مولانا شهاب الدین معمایی و میرزا ابراهیم قانونی که از هرات آمده بودند و هر یک در فن خود نظیر و همتا نداشتند، در آن روز آمده، ملازمت کردند و نوازشات یافته، از جملۀ مقربان گشتند.»

بعد از مرگ بابر که به سال 937 هـ . ق اتفاق افتاد، خواندمیر خدمت همایون شاه را اختیار کرد تا به سال 942 بدرود حیات گفت و در جوار آرامگاه نظام الدین اولیا به خاک سپرده شد. از وی پسری به نام میرمحمود ماند که مانند پدر به تاریخ نویسی تعلق خاطر داشت و به سال 950 کتابی دربارۀ تاریخ شاه اسماعیل و شاه تهماسب تألیف نمود.

خواندمیر از جملۀ مؤلفان معروف پایان عهد تیموری و آغاز دوران صفوی است و او را نمی توان به سبب آنکه چند سالی از دوران صفوی را درک کرده است، بدان دوره نسبت داد، بلکه از تربیت شدگان مرکز علمی و ادبی هرات و از نتایج آرامش اوضاع آن شهر در عهد سلطنت سلطان حسین بایقراست که زیردست رجال آن سلطنت و علمای آن دوره، خاصه نیای خود امیرخواند، به مراحل کمال رسید و به سبب احاطه ای که بر امور تاریخی داشت، منشأ آثار مهمی در فن تاریخ نویسی گردید و به سبب کثرت تألیفات از جمله مؤلفان پرکار عهد خود شد و کتاب هایش به علت سادگی و روانی انشاء شهرت و رواج بسیار یافت. از آثار معروف اوست:

یک ــ دستور الوزراء: در ذکر احوال وزرای اسلام تا عهد مؤلف. این کتاب نخست در سال 906 فراهم آمد و سپس خواندمیر مطالبی بر آن افزود، چنان که بالاترین تاریخ که در آن آمده سال 914 یعنی سال وفات خواجه غیاث الدین میکال وزیر مظفر حسین میرزا پسر ابوالغازی حسین میرزای بایقراست.

اهمیت این کتاب در اشتمال بر اطلاعات مشروحی دربارۀ وزیران عهد تیموری تا زمان انقراض آن است در ایران. خواندمیر در تدوین این کتاب از کتب مقدم بر زمان خود در شرح حال وزیران و از کتابهای تاریخ استفاده کرده و بسیاری از تراجم صدور را به استقصاء درآورده است. این کتاب به نام سلطان ابوالغازی حسین میرزا و وزیرش کمال الدین خواجه محمود تألیف شده است.

 

دو ــ خلاصة الاخبار في بیان احوال الاخیار: این کتاب مختصری است در تاریخ عمومی از زمان خلقت تا سال 905 از هجرت نبوی. غیاث الدین تألیف این کتاب را به سال 904 هـ . ق آغاز کرده و آن را به نام امیرعلیشیر نوایی توشیح نموده است. خلاصة الاخبار با «مقدمه» ای در شرح خلقت آغاز شده و در ده «مقاله» و یک «خاتمه» پایان یافته است.

مقالات ده گانۀکتاب به ترتیب راجع است به اخبار: اول) انبیا، دوم) حکما، سوم) پادشاهان پیش از اسلام ایران و عرب، چهارم) سیرۀ پیغامبر اسلام، پنجم) خلفای راشدین و ائمۀ اثنی عشر، ششم) امویان، هفتم) عباسیان، هشتم) سلسله های سلاطین ایران تا دورۀ مغول، نهم) چنگیزیان، دهم) تیموریان تا سال 875 که مصادف است با دومین لشکرکشی سلطان حسین میرزای بایقرا و استقرار نهایی او در هرات.

خاتمۀ کتاب در توصیف هرات و ذکر احوال بعضی از معاصران مؤلف است. اگرچه حوادث منظم تاریخی در خلاصة الاخبار به سال 875 ختم می شود، ولی اتفاقات مربوط به اولاد سلطان ابوسعید گورکانی تا به سال 905 هجری در مطاوی اخبار مذکور افتاده است.

 

سه ــ مآثر الملوک: متضمن کلام پادشاهان و پیشوایان دین و حکیمان. این کتاب هم به نام امیرعلیشیر نوایی، پیش از سال 906 تألیف شد.

 

چهار ــ نامۀ نامی: که مجموعه ای است از منشآت دیوانی خواندمیر.

 

پنج ــ حبیب السیر في اخبار افراد البشر: مهمترین کتاب از آثار خواندمیر، و شامل وقایع عمومی [عالم] از [آغاز] خلقت تا سال 930 هجری است در سه جزء و یک مقدمه و یک خاتمه.

مقدمۀ کتاب در ذکر آغاز خلقت است؛ و جزء اول مشتمل است بر تاریخ انبیا و حکما، ملوک قدیم ایرانی و تازی و رومی، سیرۀ پیامبر اسلام، احوال خلفای راشدین؛ جزء دوم در ذکر ائمۀ اثنی عشر و خلفای اموی و عباسی و سلسله های پادشاهان معاصر آنان در ایران و ممالک مجاور و اندلس و مغرب و ایوبیان و غوریان و ملوک سیستان و خوارزم؛ جزء سوم دربارۀ سلاطین ترک و چنگیزخان و جانشینان او در ایران و ترکستان، ممالیک مصر و قراختائیان و آل مظفر و اتابکان لرستان و پادشاهان مازندران و سربداران و آل کرت، تیمور و جانشینان او تا سال 929 از هجرت، تاریخ سلطنت شاه اسماعیل صفوی تا سال 930 هجری. خاتمۀکتاب در اشارات جغرافیایی و عجایب ربع مسکون است که تا حدی شبیه است به خاتمۀ روضة الصفای میرخواند.

این کتاب یک بار در تهران به سال 1371 هجری قمری و یک بار در بمبئی به سال 1273 هجری قمری و یک بار دیگر در تهران توسط کتابفروشی خیام به سال 1373 هجری قمری در چهار مجلد به طبع رسیده است.

غیاث الدین خواندمیر، حبیب السیر را در اوایل سال 927 هجری برای غیاث الدین محمد بن یوسف حسینی، از رجال معروف هرات آغاز کرد، و بعد چون در همان سال اوضاع هرات بر اثر تسلط عبیدالله خان ازبک آشفته شد، تألیف کتاب مدتی در بوتۀ تعویق ماند و چون فتنۀ عبیدالله به فرمان شاه اسماعیل صفوی مرتفع گردید، خواندمیر به فرمان کریم الدین خواجه حبیب الله ساوجی وزیر دورموش خان حاکم هرات در اوایل سال 928 کار تألیف تاریخ را دنبال کرد و آن را به نام همین وزیر «حبیب السیر» نامید، و همچنان که گفتیم، آن را به سال 930 تمام نمود؛ ولی بعد از آن، هنگامی که در هندوستان به سر می برد، مطالب جدیدی بر کتاب افزود.

کتاب «حبیب السیر» از حیث جامعیت مطالب، و سهولت انشاء، و اشتمال بر اطلاعات بسیار سودمند و مشروحی دربارۀ زمان مؤلف، خاصه حوادث مربوط به دوران سلطنت سلطان حسین میرزای بایقرا و فرزندان او و دوران شاهنشاهی شاه اسماعیل صفوی و اطلاعات مربوط به ظهیرالدین بابر و شیبانی خان ازبک بسیار قابل توجه است. ذکر اطلاعات مفید و پرارزش دربارۀ رجال علم و ادب و ریاست و دین و وزراء که خواندمیر آنها را در ذیل دوران های عده ای از سلاطین جای داده، به کتاب حبیب السیر جلوۀ خاصی بخشیده و آن را از جملۀ منابع بسیار سودمند دربارۀ تاریخ رجال ساخته است.

شش ــ خواندمیر کتاب حبیب السیر را به سبب تفصیل آن، به سال 931 تلخیص کرده و آن را «آثار الملوک والانبیاء»نامیده است.

 

هفت ــ آخرین تألیف غیاث الدین خواندمیر کتابی است در ذکر مناقب همایون شاه پسر ظهیرالدین بابر که خواندمیر آن را به سال 931 تألیف کرد.

هشت ــ همچنان که در شرح حال امیرخواند محمد بن خاوندشاه دیدیم، چون او به سبب ابتلاء به بیماری صعب «جگر و گرده» نتوانست همه و یا قسمتی از مجلد هفتم روضة الصفا را به اتمام برساند، خواندمیر کار نیا را با تألیف تمام و یا اتمام جلد هفتم روضة الصفا به انجام رسانید. ظنّ غالب بر آن است که جز دیباچۀ جلد هفتم روضة الصفا، همۀ آن جلد از آثار غیاث الدین خواندمیر باشد.

خواندمیر به عنوان یک مورخ، از مؤلفان مؤثق و به لحاظ نویسندگی، دارای نثری روان و تا حدودی متمایل به صنعت است. کتاب او از حیث مطالب و انشاء بسیار تحت تأثیر روضة الصفاست و این مسلماً اثر تربیت و تأثیر معنوی نیای او یعنی امیرخواند در اوست، و او هم مانند میرخواند حد وسطی را در استعمال صنایع به کار برده، و با این حال در مقدمه چینی ها و یا ذکر القاب و اوصاف بیشتر متمایل به اسهاب و اطناب در کلام است، و حاجت به گفتار نیست که اختصاصات عمومی زبان و نثر فارسی اواخر قرن نهم هجری از همه جای کتاب مشهود است و به همین سبب گاه به خطاهای دستوری و لغوی در آن باز می خوریم.

 

از صفحات 541 تا 545 کتاب «تاریخ ادبیات در ایران» نوشتۀ دکتر ذبیح الله صفا، جلد چهارم، چاپ سیزدهم، انتشارات فردوس، تهران، 1389.  

 

منبع اصلی مطلب : قبسات
برچسب ها : کتاب ,الدین ,خواندمیر ,سلطان ,هرات ,تاریخ ,غیاث الدین ,حبیب السیر ,سلطان حسین ,الدین محمد ,الدین خواندمیر ,غیاث الدین خواندمیر ,میرزا ابراهیم قا
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : درباره خواندمیر و حبیب السیر


میرخواند ,تاریخ ,الدین ,کتاب ,خواندمیر ,بود، ,حسین بایقرا ,روضة الصفا ,سلطان حسین ,غیاث الدین ,الدین خواندمیر ,غیاث الدین خواندمیر ,«روضة الصفا

درباره میرخواند و روضة الصفاء

:: درباره میرخواند و روضة الصفاء
میرخواند ,تاریخ ,الدین ,کتاب ,خواندمیر ,بود، ,حسین بایقرا ,روضة الصفا ,سلطان حسین ,غیاث الدین ,الدین خواندمیر ,غیاث الدین خواندمیر ,«روضة الصفا

میرخواند

امیر خواند محمّد بن امیر برهان الدین خاوند شاه بن شاه کمال الدین محمود بلخی. در شمار بزرگترین مورخان عهد تیموری و از اعاظم رجال آن دوران است. خاندان میرخواند از سادات حسینی و از خاندان خاوند سید اجل بخاری بود که در ماوراء النهر شهرت و احترام بسیار داشت و سلسلۀ آبا و اجداد او به زید بن علی بن حسین علیهم السلام می کشید.

پدر میرخواند یعنی سیدبرهان الدین خاوندشاه که در حداثت سن یتیم شده بود، از ماوراء النهر به خراسان رفت و در بلخ سکونت گزید و در آن جا به تحصیل علوم پرداخت و به اندک زمان در کار خود شهرتی حاصل کرد و سپس به قصد زیارت مشایخ به هرات سفر کرد و به خدمت شیخ بهاء الدین عمر از مشاهیر صوفیه رسید، و بعد از فوت او به بلخ معاودت نمود و همان جا ماند تا بدرود حیات گفت. امیر علیشیر نوایی این سید جلیل را از جملۀ اکابر «قبة الاسلام بلخ» و «اعلم علمای دین محمدی» معرفی کرده است، و از همین اشاره اهمیت و بلندی مقام خاوندشاه در عصر او پدیدار می شود.

بنابر اشاره و تصریح غیاث الدین خواندمیر از خاوندشاه سه پسر بازماند: یکی همین میرخواند که نیای مادری خواندمیر بود و به همین سبب خواندمیر او را «حضرت مخدومی ابوی مرحومی امیرخواند محمّد» یعنی به منزلۀ پدر مرحوم خود ذکر کرده و نوشته است که «والد بزرگوار مسود اوراق است»؛ و دوم سید نظام الدین سلطان احمد که سالها ملازم بدیع الزمان میرزا پسر سلطان ابوالغازی حسین بایقرا بوده و منصب صدارت او را داشته است؛ و سوم سید نعمت الله که به قول خواندمیر «مجذوب متولد شده بود و از وی خوارق عادات ظهور می نمود.»

ولادت میرخواند به سال 837 در بلخ اتفاق افتاد، و از جوانی به هرات رفت و در آن جا به اتمام تحصیلات خود در اصناف علوم معقول و منقول همت گماشت، و هم از آغاز مورد توجه و تربیت امیر دانش دوست علیشیر نوایی قرار گرفت، به نحوی که او را در «مجالس النفائس» بدین عبارات یاد کرد: «جوانی است که در سن حداثت جمیع اصناف علوم معقوله و منقوله را بر وجه کمال تحصیل فرموده و با حسب عالی نسب عالی دارد، و با این حسب و نسب بزرگ از بزرگی و تکبر عاریست و از شیمۀ ذمیمه عجب و تکبر و غیرهما بریست و بسیار جوانی فانی مشرب و مؤدب است و در علم تاریخ و انشاء بی همتاست.»

این دوستی و محبت همواره میان امیر ادیب و ادیب مورخ برقرار بود و امیرخواند در برابر همین محبت کتاب مشهور خود «روضة الصفا» را به نام علیشیر نوایی تألیف کرد.

مهارت او در انشاء و فنون ادب در عهد وی زبانزد بود و این معنی هم از اشارات امیرعلیشیر و هم از گفتار غیاث الدین خواندمیر به خوبی لایح است، و انشاء پاکیزه و یکدست روضة الصفا خود گواهی صادق بر این دعوی است، و با این حال باید گفتار خواندمیر را به سبب ارادتی که به نیای خود داشت، مبالغه آمیز شمرد. وی امیرخواند را بدین عبارت می ستاید: «وفور و وقوف آن حضرت در فن تاریخ و صنعت انشاء به مرتبه ای بود که قلم سخن آرا از تبیین آن به عجز و قصور اعتراف دارد، و کمال بلاغت آن مهر سپهر سیادت در تحریر حکایات و تقریر روایات درجه ای داشت که بیان فصحا توضیح آن را کما ینبغی از جملۀ محالات می شمارد.»

امیرخواند با وجود فضل و شهرتی که در ادب و انشاء داشت، و با همۀ تقربی که در نزد امیرعلیشیر و طبعا دیگر رجال درگاه سلطان حسین بایقرا حاصل کرده بود، به مشاغل دیوانی روی نیاورد و در اواخر عمر کارش به انقطاع و انزوا کشید و مدت یک سال در گازرگاه هرات منزوی بود تا در رمضان سال 902 به علت بیماری به هرات [؟] منتقل شد و در دوم ذیقعدۀ سال 903 بدرود حیات گفت و در مزار شیخ بهاء الدین که پیر و مراد پدرش بود، به خاک سپرده شد. میرخواند خود در پایان جلد ششم روضة الصفا به بیماری شدید کلیه و کبد که بر او عارض شده بود، و به کثرت سفارش پزشکان به احتماء و پرهیز، اشاره می کند.

اثر معروف و مشهور محمّد بن خاوند شاه کتاب «روضة الصفاء في سیرة الانبیاء والملوک والخلفاء» است که مؤلف آن را به نام امیر علیشیر پرداخته و نام او را در آغاز و انجام هر مجلد با ذکر القاب و اوصاف آورده است. میرخواند طرح این کتاب را در هفت مجلد افکنده بود، ولی همچنان که در پایان مجلد ششم گفته، و دیده ایم، بیماری اش در اثنای اتمام آن مجلد به صعوبت انجامیده بود و با این حال میرخواند از تعقیب کار خود دست برنداشت و با شروع جلد هفتم که در تتمۀ احوال سلطان ابوالغازی حسین بایقرا بود، کار خود را ادامه داد؛ ولی شدت مرض مانع پیشرفتش شد و از این روی نوادۀ او، غیاث الدین خواندمیر آن کتاب را به اتمام رسانید و تا وقایع سال 929 هـ . ق پیش رفت.

روضة الصفا ضمیمه ای دارد در ذکر عجایب عالم و بعضی اطلاعات جغرافیایی و نیز شرحی مبسوط دربارۀ دارالسلطنۀ هرات، که آن هم به دستور و به نام امیر علیشیر فراهم آمد و بعضی اطلاعات جغرافیایی سودمند از آن حاصل می شود.

روضة الصفا تاریخی است مشروح شامل هفت جزء در تاریخ ایران و اسلام: مؤلف در آن بعد از مقدمه ای در بیان فواید تاریخ، نخست به ذکر احوال پیغامبر پرداخته، آن گاه به آغاز پادشاهی و شرح حال شاهان بنا بر روایات ایرانی توجه نموده، و از تاریخ تسلط اسکندر، بیان احوال بعضی از حکمای یونان را وجهۀ همت قرار داده، و آن گاه تاریخ اشکانیان و ساسانیان را تا پادشاهی یزدگرد پسر شهریار آورده است.

بعد از این مرحله، میرخواند تاریخ اسلام را تا پایان خلافت المستعصم بالله شرح داده و آن گاه تاریخ ایران را از طاهریان تا قسمتی از دوران سلطنت سلطان حسین بایقرا نوشته، و چنانکه گفتیم؛ نواده اش، خواندمیر باقی حوادث عهد تیموری را تا سال 929 بر کتاب افزوده است.

میرخواند در جمع آوری این تاریخ مفصل از آثار مختلف عربی و فارسی که پیش از او در ذکر احوال انبیا و خلفا و پادشاهان و علما و حکما و ملل و نحل تألیف شده بود، استفاده کرده و نام آنها را در دیباچۀ کتاب و یا در مطاوی اخبار آورده است.

نثر میرخواند در این کتاب روان و پخته و از جمله منشآت خوب اواخر عهد تیموری است و کتابش بعد از اشتمال بر اخبار کثیر که از مآخذ گوناگون فراهم آمده، بسیار قابل توجه است.

رضاقلی هدایت، معروف به لله باشی ذیلی بر این کتاب در سه مجلد تا حوادث زمان خود نوشته و آن را به اسم ناصرالدین شاه قاجار «روضة الصفای ناصری» نامیده است.

 

از صفحات 519 تا 523 کتاب «تاریخ ادبیات در ایران» نوشته دکتر ذبیح الله صفا. جلد چهارم، چاپ سیزدهم، انتشارات فردوس، تهران، 1389.

 

 

 

یادداشت:

 «روضة الصفا فی سیرة الانبیاء و الملوک و الخلفاء» یا اختصاراً «روضة الصفا» تاریخ عمومی جامع است به زبان فارسی، نوشتهٔ محمّد بن خاوند شاه معروف به «میرخواند». که حوادث عالم را از آغاز خلقت تا ظهور اسلام، و پس از آن تاریخ اسلام را تا عهد سلطان حسین بایقرا آورده است. روضةالصفا در اصل شامل شش مجلد بود که نویسنده قسمتی را از تاریخ‌ های عربی ترجمه و اقتباس کرده‌ و قسمتی را هم از تاریخ ‌های فارسی نقل نموده است.

بعد از درگذشت میرخواند، نوادۀ دختری اش، غیاث ‌الدین بن همام‌ الدین ملقب به «خواندمیر»، جلد هفتم را به رشته تحریر درآورد؛ به این صورت که حوادث تاریخی را از شرح تاریخ زندگانی سلطان حسین بایقرا تا حوادث تاریخی سال ۹۲۹ قمری به‌صورت تکمله ‌ای بدان افزود.

در دوره قاجار رضاقلی خان هدايت، تکمله ای بر این کتاب نوشت و این تکمله را به شکل سه مجلد (9، 8 و 10)، مربوط به تاريخ صفويه، افشاريه، زنديه و قاجار (یعنی تا سال 1270 قمری)، بدان الحاق كرد و آن را «روضة الصفای ناصری» ناميد.

روضة الصفا بارها در هند و ایران به چاپ رسیده‌ است. از چاپهای این اثر در ایران، چاپ سنگی ده جلدی هدایت، و چاپ حروفی سال ۱۳۳۸ خورشیدی با مقدمهٔ عباس پرویز دارای اعتبار است. عباس زریاب خویی نیز متن کوتاه‌ شده و پیراسته‌ ای از روضة الصفای میرخواند را در دو جلد منتشر کرد.

 

 

منبع اصلی مطلب : قبسات
برچسب ها : میرخواند ,تاریخ ,الدین ,کتاب ,خواندمیر ,بود، ,حسین بایقرا ,روضة الصفا ,سلطان حسین ,غیاث الدین ,الدین خواندمیر ,غیاث الدین خواندمیر ,«روضة الصفا
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : درباره میرخواند و روضة الصفاء


عبری ,کتاب ,تاریخ ,سریانی ,عربی ,زبان ,حملۀ مغول ,زبان سریانی ,تاریخ عمومی ,هجری قمری ,تاریخ مختصرالدول

درباره ابن عبری و تاریخ مختصرالدول

:: درباره ابن عبری و تاریخ مختصرالدول
عبری ,کتاب ,تاریخ ,سریانی ,عربی ,زبان ,حملۀ مغول ,زبان سریانی ,تاریخ عمومی ,هجری قمری ,تاریخ مختصرالدول

ابن عبری

نام کامل: گریگوریوس ( = غریغوریوس بار هبرائوس) ابوالفرج جمال الدین یوحنا بن الشماس تاج الدین هارون (اهرون) بن توما مکنی به «ابن العبری».

Gregory Bar Hebraeus

کشیش ــ و سپس اسقف ــ یعقوبی اهل سوریه، فیلسوف، شاعر، نحوی، پزشک، ریاضی دان، شارح کتاب مقدس ( = مفسر)، مورخ، و متأله (عالم الهیات) سریانی.

تاریخ تولد: 623 هجری قمری/ 1226 میلادی.

محل تولد: شهر ملطیه، ارمنیۀ صغری (کوچک) = ارمنستان صغیر، در ناحیۀ شام در شمال حلب و جنوب سیواس.

تاریخ وفات: شب شنبه 30 تموز (ژوئیه) سال 658 هجری قمری/ 1286 میلادی.

محل وفات: شهر مراغه از توابع آذربایجان.

مدت حیات: شصت سال.

 

داستان زندگی ابن عبری به طور بسیار مختصر

ابوالفرج بار هبرائوس، کشیش سریانی و مورخ مستعرب، از مسیحیان یعقوبی بود که در سال 623 هـ . ق در شهر ملاطیه ( = ملطیه) به دنیا آمد. در اوایل دوران جوانی به کسب علوم دینی نصرانی و علم طب و فلسفه و زبان عربی پرداخت. هر چند پدرش پیرو کیش یهود بود، وی به آیین نصرانیت درآمد. پدر ابن عبری طبیبی حاذق بود و نیز مردی موجه و دارای نفوذ کلام بود. برخی گویند پدرش اصلاً یهودی بوده و بعدها به کیش نصرانی درآمده. وی در تربیت و پرورش پسرش، گریگوریوس کوشش بسیار کرد.

ابن عبری در سال 641 هـ . ق همراه پدر و خانواده اش، از بیم حملۀ مغول ملطیه را ترک گفته و به انطاکیه گریختند و در سال 1243 میلادی (یعنی زمانی که ابن عبری هفده ساله بود) در آن شهر سکنی گزیدند. در همین شهر بود که ابن عبری عربی و پزشکی را آموخت و به فلسفه و لاهوت [= الهیات] پرداخت. او زبان ارمنی را نیک می دانست و در زبان های فارسی و عربی و یونانی و سریانی مهارت داشت. دیری نگذشت که ابن عبری عازم طرابلس شد. او چندین بار از شهری به شهر دیگر نقل مکان کرد. در سال 650 هـ . ق خلیفۀ شهر حلب و تکریت بود [اسقف یعقوبیان در حلب شد و سپس به مقام جاثلیق یا ریاست عالمان سریانی در ایران و عراق ارتقاء یافت].  چندی بعد به مسافرت پرداخت و مدتی هم در شهر مراغه اقامت کرد و در همین شهر بدرود حیات گفت. وی از جمله دانشمندانی است که با «ارغون»، ایلخان مغول و عطاملک جوینی معاصر بوده، و آثار زیادی در فلسفه و کلام مسیحی از خود بر جای گذاشته است.

 

دربارۀ تاریخ نویسی ابن عبری و کتاب مختصرالدول او

ابن عبری کتابی در تاریخ عمومی به زبان سریانی نوشت به نام «مختونوت زفنی»، که حاوی مطالبی دربارۀ وضع مغولان قبل از حمله به ایران می باشد. بیشتر مطالب این کتاب از منابع تاریخی فارسی، به ویژه «تاریخ جهانگشای جوینی» اقتباس شده است. «مختصرالدول» در واقع ترجمۀ همین کتاب است به زبان عربی. ارزش این کتاب بیشتر مربوط به مطالبی است که ابن عبری دربارۀ اوضاع اجتماعی زمان خود، مخصوصا وضع مسیحیان نوشته است. ابن عبری کتاب مختصرالدول را در اواخر عمر نگاشت (یا به واقع؛ ترجمه کرد).

ابن عبری، در هر دو کتاب سریانی و عربی اش، تاریخ سلسلۀ خوارزمشاهیان و شرح حال اسماعیلیه و چگونگی حملۀ مغول را از تاریخ جهانگشای جوینی مختصر کرده است، لیکن کتابش دربارۀ استیلادی مغول بر نواحی جزیره (شمال بین النهرین) و بلاد روم و شرح خلاصه ای از یاسای چنگیزخانی، حاوی اطلاعات مفیدی است. گذشته از این، محتوای این آثار، کیفیت و فرهنگ و تمدن سرزمین شام را به خوبی روشن می کند.

تاریخ مختصرالدول در واقع یک تاریخ عمومی است (از آغاز آفرینش تا عصر نویسنده). این کتاب ذکر دولتهای دهگانه است (کتاب به ده «دولت» تقسیم شده است): شامل هشت دولت مربوط به پیش از اسلام (شرح زندگانی پیامبران و پادشاهان و قضات یا داوران بنی اسرائیل، و نیز سلاطین کلدانی و ایرانی و یونانی بت پرست و روم و یونانی مسیحی).

دولت نهم تاریخ پادشاهان عرب مسلمان، و در واقع تاریخ اسلام است؛ از ابتدای کار تا سقوط بغداد. این دولت بخش اعظم کتاب را به خود اختصاص داده است و بیان سالشمار تاریخ اسلام از آغاز تا حملۀ مغول است.

دولت دهم شرح سلطنت مغولان است از هلاگوخان تا ایلخان ارغون (یعنی حوالی سال 683 هجری قمری و 1284 میلادی). کتاب در نهایت با ذکر حوادث سال 683 هـ . ق/ 1284 م. خاتمه می یابد.

در علت تألیف این کتاب گفته شده که بعد از انتقال یا آمدن ابن عبری به شهر مراغه، در زمانی که نزد خواص و عوام محترم و ارجمند بود، بعضی از مسلمانان سرشناس و بزرگان ایشان از او خواستند تاریخی را که به زبان سریانی نوشته، به عربی ترجمه کند. ابن عبری به درخواست ایشان لبیک گفت و به کار ترجمه پرداخت تا اینکه آن را به آخر رساند، جز بعضی صفحات را. و آن را به زینت تهذیب [ = پیراستگی] و فصاحت بیاراست و در اواخر زندگانی اش چیزهای بسیار بدان ضمیمه کرد که در کتاب مفصل سریانی اش آنها را نمی یابیم؛ از آنچه به دو دولت اسلام و مغول و نیز به تراجم علما [ = زندگینامۀ دانشمندان] و پزشکان تعلق دارد.

مطالب تاریخی در این کتاب به صورت بسیار مختصر و در برخی موارد به صورت فهرست وار نقل شده است.

اطلاعات کتاب دربارۀ حوادث عصر مغول، چون خود مؤلف شخصا شاهد و ناظر وقایع عصر مزبور بوده، از اهمیت بسزایی برخوردار است.

مؤلف ضمن نقل وقایع تاریخی، در باب علم و احوال علما و حکما و اطباء و منجمین هر عصر اطلاعات سودمندی به دست می دهد؛ لذاست که گفته شده: در این کتاب به اوضاع فرهنگی و تاریخ علوم توجه شده است.

نثر ابن عبری بسیار گیرا و دلنشین است و از این رو در میان تواریخ عربی با کتاب «تاریخ فخری» ابن طقطقی (660 تا 709 هجری/ 1262 تا 1310م.) همسنگ است که خواننده از خواندنش ملال نمی گیرد.

ابن عبری در کتاب خود به منابعی که از آنها تأثیر گرفته، اشاره ای نکرده است، اما در بخش های تاریخی، برداشت های بسیاری، دست کم از «الکامل في التاریخ» ابن اثیر جزری دارد.

در بخش پزشکی نیز، به جز چند پزشک فرجامین، دیگر بخش های پزشکی نگاشت، در واقع رونویسی چکیده یا مفصل «تاریخ الحکماء» ابن قفطی و «عیون الأنباء» ابن ابی اصیبعه هست. >> عیون الأنباء في طبقات الأطباء.

گاهی در خواندن = قرائت متن به نشانه هایی از شتاب زدگی و خستگی جسمانی نویسنده برخورد می کنیم که این حالات، حتی وی را دچار لغزش هایی هم کرده است.

یادآوری یک: زندگی ابن عبری با دو حادثۀ بسیار مهم مقارن شد:

یک ــ حملۀ مغول.

دو ــ جنگهای صلیبی.

یادآوری دو: سمعانی صاحب «الأنساب» کتابهای او را نام می برد و او را با لقب «امیر کتبة الیعاقبة» (پادشاه نویسندگان یعقوبی) ملقب می سازد.

 

ماجرای تصحیح کتاب ابن عبری

متن سریانی تاریخ عمومی ابن عبری که به آن زبان «محتونوت زونی = زفنی» Makhtbhanuth Zabhne نام دارد، و به معنی «أخبار الزمان = تاریخ الأزمنه» می باشد، و به لاتینی آن را Chonicon Lyiracum نوشته اند، در سال 1789 میلادی به دستیاری Bruns و Kirsch با متن سریانی و ترجمۀ آن به زبان لاتینی طبع و انتشار داده شد، ولی آنان زبان سریانی را به خوبی نمی دانستند و در تصحیح آن چنانکه شاید از عهده برنیامدند، از این لحاظ مجددا این کتاب به اهتمام دانشمند فقید مرحوم پولبهجان ایرانی که از فضلای اخیر ایران و از ملت آسور بود، در سال 1890 میلادی در شهر لایپزیک در کمال صحت و نفاست به حلیۀ طبع آراسته شد و ترجمۀ قسمت سریانی این رساله از روی این چاپ است.

متن عربی تاریخ ابوالفرج ابن عبری که «تاریخ مختصرالدول» نام دارد، اولین بار در سال 1663 [یا: 1863؟] میلادی در شهر آکسفورد با متن عربی و ترجمۀ لاتینی به همت علامه پوکوک به چاپ رسید و در سال 1783 توسط بور به زبان آلمانی ترجمه گردید. متن عربی آن بار دیگر به اهتمام ادیب فاضل اب انطون صالحانی الیسوعی [کشیش یسوعی] Antoine Salhani در سال 1890 میلادی در نهایت دقت و صحت در مطبعۀ کاتولیکی آباء یسوعی در بیروت به چاپ رسید. در این چاپ، علاوه بر مطالب اصلی، به درج شرح حال مختصری از زندگی مؤلف و همچنین فهرست کامل اسامی و جدول های گاهشناسی مفیدی نیز مبادرت شده است.

کوشش ابن عبری در زمینۀ تاریخ، مهمترین بخش فعالیت او شمرده شده است. اهمیت نوشتۀ تاریخی او حتی در زمان زندگانی مؤلف هم برای معاصران شناخته شده بود و از این رو این اثر به دو صورت سریانی و عربی پدید آمد.

ابن عبری پیشوای نحویان سریانی بود و در این زمینه، آثارش حاکی از پیروی از دستور نویسان عرب، به ویژه جارالله زمخشری است.

 

منبع اصلی مطلب : قبسات
برچسب ها : عبری ,کتاب ,تاریخ ,سریانی ,عربی ,زبان ,حملۀ مغول ,زبان سریانی ,تاریخ عمومی ,هجری قمری ,تاریخ مختصرالدول
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : درباره ابن عبری و تاریخ مختصرالدول


تصوف ,الدین ,مشایخ ,آنان ,علمی ,صوفیان ,الدین کبری ,پدید آورد ,وحدت وجود ,دستۀ دیگر ,دکتر ذبیح

درباره تصوف از کتاب دکتر ذبیح الله صفا

:: درباره تصوف از کتاب دکتر ذبیح الله صفا
تصوف ,الدین ,مشایخ ,آنان ,علمی ,صوفیان ,الدین کبری ,پدید آورد ,وحدت وجود ,دستۀ دیگر ,دکتر ذبیح

رواج تصوف

صوفیه در قرن هفتم و هشتم قوتی بسیار داشتند و تصوف توسعه و رواجی روزافزون می پذیرفت. تحولات اجتماعی سختی که مخصوصا از آغاز قرن ششم به بعد در ایران حاصل گردیده بود، و پایه دار شدن اعتقادات مذهبی، توجه به مشایخ صوفیه و راسخ گردیدن اعتقاد مردم را نسبت به مقامات عرفانی و به خانقاه و خانقاهیان سبب شد.

هنگامی که مغول به ایران حمله کرد، کمتر شهر و دیاری در ایران از دسته های صوفیان خالی بود و شمار خانقاه ها و باشیدنگاه های سالکان و اهل مجاهدت و ریاضت حساب و شماری نداشت... با همۀ کشتارها و نهب ها و غارت ها و ویرانی و نابسامانی که بر اثر حملۀ ترکان و مغولان در ایران قرن هفتم رخ داد، تصوف ایرانی به نحوی که در اواخر قرن ششم و اوایل قرن هفتم رایج بود، از رواج نیفتاده و قوت خود را از دست نداده بود. البته تصور آنکه حملۀ مغول وسیلۀ تقویت تصوف یا ترویج آن در ایران شده باشد، خطاست؛ زیرا هیچ حملۀ مخرب و مقرون به کشتار و وحشت، و هیچ حادثه ای که همراه با توحش و بربریت رخ داده باشد، و هیچ ایلغار و هجوم وحشیانه نمی تواند وسیلۀ ایجاد کمالات و ترویج معارف باشد، بلکه همواره این گونه حوادث انحطاط عقلی و اجتماعی را سبب می گردد، منتهی آثار آن از دو سه نسل بعد از تاریخ واقعه آغاز می شود و به نسبت شدت و ضعف واقعه، مدتی ادامه می یابد.

تصوف هم یک حرکت عقلی آمیخته با دین و ارشاد به طرف کمالات نفسانی بود و حکومت وحشیان ترک و تاتار و مغول نمی توانست وسیله ای برای ترویج یا توسعۀ عمقی آن باشد و تنها ممکن است یأس و فقر و نومیدی و نابسامانی و دربه دری، عده ای از مردم را به خانقاه ها کشانده و سربار شیوخ و پیشوایان تصوف کرده باشد. و یقینا همین گروه وسیلۀ مؤثری برای انحطاط تصوف و عرفان گردیدند و آثار خود را در اواخر دورۀ مغول و دوره های بعد آشکار کردند. مسلما رواج طریقۀ «قلندریّه» درین عهد و افزایش شمارۀ فراوان «قلندران» در ایران و کشورهای مجاور و تشکیل دسته های متعددی از آنان که بین شهرها و مراکز مهم صوفیه در حرکت بوده اند، مولود همین انحطاط و نتیجۀ مستقیم مصائب اجتماعی بود.

در گیر و دار حملۀ مغول، عده ای از مشایخ بزرگ که حاضر به ترک مکان و یا مراکز تعلیمی خود نشدند، مانند شیخ نجم الدین کبری و شیخ فریدالدین عطار و نظایر آنان، به قتل رسیدند و یا در همان اوان درگذشتند؛ ولی برخی دیگر توانستند خود را از معرکه نجات دهند و به پناهگاه های فرهنگی جدید مانند آسیای صغیر و شام و فارس و کرمان و بلاد سند و هند و نظایر این نواحی برسانند و بساط ارشاد در ناحیت های جدید بگسترانند. همین امر و همچنین بازماندن دسته هایی از مشایخ و عارفان در شهرها و ناحیت هایی که از قتل عام رسته بودند، وسیلۀ خوبی برای حفظ سنت های خانقاهی و نگاهبانی مبانی تصوف و ترویج آن در میان آیندگان بوده است.

هجوم خلق غارت زده به خانقاه ها نیز ادامۀ تعلیمات مشایخ را تسهیل می کرد و اعتقاد مردم مصیبت رسیده را بدانان راسخ تر می نمود. ترکان و تاتاران و مغولان هم،که نژادهایی حیله گر و مزور و در عین حال متعصب اند، بعد از مسلمانی یا زود تحت تأثیر مشایخ قرار گرفتند، و یا برای ادامۀ حکومت بر خلق صلاح خود را در رعایت حال خانقاهیان و تأیید آنان دانستند و این امر هم البته به رواج صوری تصوف یاوری کرد.

 

تصوف علمی

نکتۀ مهم آن است که تصوف در قرن هفتم و هشتم تنها به روش «وجد و حال» بسنده نکرد و به طریق علمی و شیوۀ تعلیل و توجیه هم متمایل گردید. این را پیش از قرن هفتم، گاه نزد صوفیان بزرگ می بینیم. خاصه در آثار «عین القضاة ابوالمعالی عبدالله بن محمّد بن علی میانجی همدانی» عارف و متفکر بسیار بزرگ که مانند پیشرو دیگر خود «حسین بن منصور حلاج»، شهید تعصب عالمان سبک مغز و دین فروش و فتواهای بی خردانۀ آنان گردیده بود (525 هجری). وی در کتابهای خود با تعلیل و توجیهات عقلانی، عرفان و فلسفه را به هم نزدیک ساخته و در حقیقت بنیان شیوۀ علمی را در میان صوفیان نهاده بود.

در اواخر قرن ششم و اوایل قرن هفتم این عمل عمومیت بیشتری یافت. در آن اوان «شیخ نجم الدین کبری» (مقتول به سال 618) مشغول تربیت عده ای از بهترین مشایخ صوفیه بوده است. وی با تألیف کتابهای معتبر خود مانند منهاج السالکین، اصطلاح الصوفیه، آداب السلوک، الاصول العشرة، آداب المریدین و جز آنها قسمتی از مبانی و مبادی تصوف و آداب صوفیان را مورد بحث و توضیح و تدوین قرار داده بود.

از پیروان معروف مکتب او «شیخ نجم الدین ابوبکر عبدالله بن محمد رازی» معروف به «نجم الدین دایه» (م 654) است که از تربیت شدگان مجدالدین بغدادی، شاگرد نجم الدین کبری بود. نجم الدین دایه در کتاب مشهور خود «مرصاد العباد من المبدأ إلی المعاد» "از ابتدا و انتهای آفرینش و بدو سلوک و نهایت سیر و مقصد و مقصود عاشق و معشوق" خبر داد و همچنین است در کتاب دیگر خود «بحر الحقایق».

همزمان نجم الدین دایه، «سعدالدین الحموی» (م 650) کتابهای «المحبوب» و «سجنجل الارواح» را هم با لغزها و معماها و ارقام و دوایری که بیشتر صورت رموز و اشارت داشت، تدوین نمود.

و «شهاب الدین ابوحفص عمر بن محمد سهروردی» (م 632) کتابهای عوارف المعارف و رشف النصایح الایمانیة و اعلام التقی و اعلام الهدی را به وجود آورد.

کسی که از همۀ اینان در بخشیدن صورت علمی به تصوف سهیم تر است، «محمد بن علی بن محمد معروف به محیی الدین ابن العربی» است که نسبش به حاتم طایی می رسد و مولد و منشأ او اندلس (اسپانیا) بود و به همین سبب نحوۀ اندیشۀ وی با سایر صوفیان تفاوت بزرگ داشت. وی رسالات متعدد دارد که از میان آنها دو کتاب «فصوص الحکم» و «الفتوحات المکیّة» بی تردید از جمله کتب بسیار مهم عرفانی است. شیخ محیی الدین در علوم مختلف زمان دست داشت و به این سبب سخنان عرفانی را با توجیهات و تعبیرات حکمی درآمیخت و در حقیقت عرفان و حکمت اشراق را به هم پیوست و مسألۀ وحدت وجود را با قواعد عقلی و اصول علمی و استدلالی توضیح داد. وفات ابن العربی به سال 638 اتفاق افتاد.

آثار ابن العربی به سبب آنکه مباحث اصلی تصوف را به صورت علمی درآورد، در حقیقت دنبالۀ آثار عین القضاة محسوب شده است. او هم مانند عین القضاة به موضوع وحدت وجود علاقۀ تام داشت و نیز مانند آن پیشرو برزگ خود دچار تکفیر گردید.

شاگرد معروف ابن العربی «صدرالدین محمد بن اسحاق قونیوی» (م 673) کار استاد خود را با موفقیت ادامه داد و با تألیف کتابهایی از قبیل «فکوک» و «مفتاح الغیب» و «نفحات الهیه» طریقۀ جدید را تقریر و توجیه کرد و شاگردش «فخرالدین ابراهیم عراق» (م 688) بعد از آشنایی با تعالیم ابن العربی، کتاب «لمعات» را پدید آورد که «اشعة اللمعات» جامی شرحی بر آن است.

بدین طریق تصوف که تا آن روزگار به وجد و حال و ذوق و شعر و عمل آمیخته، و به سادگی مقرون بود، شیوۀ نظری یافت و به شکل علمی و قابل تعلیم درآمد؛ یعنی به عرفان که آن را می توان تصوف توجیهی و فلسفی خواند، تغییر صورت داد، و از آن پس در ردیف سایر علوم تدریس شد، و به عبارت دیگر از «حال» تا حدّی به «قال» باز آمد.

این امر، یعنی تدوین و تنظیم مبانی تصوف و عرفان و ذکر و شرح اصطلاحات صوفیان و توجیه و تعلیل اصول عرفان مسلما در نفوذ مبانی و مبادی تصوف در ادبیات، خاصه شعر اثر بارز داشت و آن را بیشتر از پیش مورد استفادۀ شاعران متذوق قرار داد، زیرا ازین راه مقداری افکار و اصطلاحات آماده به دست آمد که اهل ذوق، بی آنکه به ریاضت های خانقاهی تن در داده باشند، با آنها آشنایی حاصل کردند و از آنها در خلق مضامین شاعرانه استفاده بردند.

 

تصوف و شیعۀ اثنی عشری

این نکته گفتنی است که ابتلائات مختلف و مصایبی که بر مردم غارت زدۀ ایران زمین می آورد، موجب اعتقاد آنان به کسانی شد که انتظار تسلی و تشفی از ایشان می رفت؛ و از این راه مشایخ و زهاد بیشتر از دورۀ پیشین مورد علاقه و احترام قرار گرفتند. در شرح حال کمتر کسی از مشایخ دیده می شود که بر امرا و بزرگان وقت تسلطی نداشته و یا به غایت مورد تعظیم و تکریم آنان قرار نگرفته باشند. همین امر سبب بود که به تدریج دست بعضی از مشایخ در امور اجتماعی گشوده شود تا اگر بخواهند، در اجرای مقاصد سیاسی و اجتماعی خود از نفوذ معنوی استفاده کنند. مشایخ شیعه که از اواسط این عهد یعنی از اواخر قرن هفتم و اوایل قرن هشتم به بعد به نام آنان بسیار باز می خوریم، از این وضع در مواردی که توانستند، و برای تحکیم مبانی تشیع یا تشکیل حکومت های شیعه، بیشتر استفاده کردند.

نخستین دسته از این سلسله های متصوفان شیعه، «سلسلۀ شیخیۀ جوریه» در خراسانند. این دسته از اتباع شیخ خلیفه (مقتول به سال 726) از شاگردان شیخ علاء الدولۀ سمنانی، هستند. وی مدتی در سبزوار به ارشاد مشغول بود و یکی از اتباع معروف او، شیخ حسن جوری، بعد از کشته شدن مرادش، در سبزوار و نیشابور و طوس و خبوشان و ابیورد به دعوت خلق پرداخته و پیروان بسیار گرد آورده بود و هنگامی که سربداران سر به طغیان برداشتند، با ایشان از در اتحاد درآمد و در جنگها با آنان شرکت جست و وسیلۀ قاطعی برای تقویت و تأیید حکومت شیعی سربداری گردید.

دستۀ دیگر پیروان «میرقوام الدین بن صادق بن عبدالله مرعشی» هستند که نسبش به امام زین العابدین علی بن حسین می رسید. وی مدتی در خراسان در خدمت «سید عزالدین سوغندی» به ریاضت و مجاهدت مشغول بود و سپس به آمل رفت و اوضاع آشفتۀ آن دیار او را یاری داد تا به سرعت در امور سیاسی دخالت کند و ... حکومتی به وجود آورد که مدتها بعد از او بر سر کار بود.

دستۀ دیگر اعقاب «شیخ صفی الدین اسحاق اردبیلی» شاگرد «تاج الدین ابراهیم معروف به شیخ زاهد گیلانی (متوفی 700)» بودند. شیخ زاهد شاگرد عین الزمان جمال الدین گیلی (م 651) از شاگردان نجم الدین کبری بوده است. بعد از فوت او، شاگردش صفی الدین به اردبیل رفت و آنجا بساط ارشاد گسترد تا به سال 735 درگذشت.

شیخ صفی الدین بر اثر نفوذ شدیدی که در آذربایجان حاصل کرد، فرقه ای از صوفیان پدید آورد که پس از او پیرو جانشینانش: شیخ صدرالدین موسی، و شیخ خواجه علی، و شیخ ابراهیم، و سلطان جنید و جز آنان بودند. مشایخ صفوی هر یک به نحوی در امور آذربایجان تصرفاتی داشته و میان آنان و حکومت های محلی رابطۀ صلح و جنگ برقرار بوده است تا چنانکه می دانیم حکومت به دست آنان افتاد.

 

از صفحات 165 تا 174 کتاب «تاریخ ادبیات در ایران» نوشتۀ دکتر ذبیح الله صفا. کتاب اول از جلد سوم، چاپ پانزدهم، انتشارات فردوس، تهران، 1385.

 

 

 

منبع اصلی مطلب : قبسات
برچسب ها : تصوف ,الدین ,مشایخ ,آنان ,علمی ,صوفیان ,الدین کبری ,پدید آورد ,وحدت وجود ,دستۀ دیگر ,دکتر ذبیح
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : درباره تصوف از کتاب دکتر ذبیح الله صفا


جهاد ,اینها ,اخوانی ,محمد ,شیعیان ,یعنی ,اینها یعنی ,جهاد هؤلاء

نگاه یک مورخ معاصر اخوانی مصری به شیعیان:

:: نگاه یک مورخ معاصر اخوانی مصری به شیعیان:
جهاد ,اینها ,اخوانی ,محمد ,شیعیان ,یعنی ,اینها یعنی ,جهاد هؤلاء

جذور ما يحدث في سوريا عند الإخوان:

يقول الدكتور علي الصلابي (الإخواني) عن «العلويين» في كتابه عن الدولة الفاطمية:

الاول ــ لا ريب أن جهاد هؤلاء وإقامة الحدود عليهم من أعظم الطاعات وأكبر الواجبات، وهو أفضل من جهاد من لا يقاتل المسلمين من المشركين وأهل الكتاب، فإن جهاد هؤلاء من جنس جهاد المرتدين.

الثاني ــ عندما تقلدوا أمور البلاد انتقموا من أهل السنة انتقامًا تشيب منه الولدان، وتضع كل ذات حمل حملها من شدة التعذيب وزهق النفوس، واغتصاب العفائف الحرائر من نساء أهل السنة، والزج بهم وبالرجال إلى السجون، ولا يزال هؤلاء الحاقدون يتقلدون أمر عاصمة بلاد الشام، نسأل الله أن يعجل بأخذهم ويمكن لأهل دينه وشريعته.

الثالث ــ المجددون في الإسلام بن تيمية ومحمد بن عبد الوهاب، وعبد الحميد بن باديس، ومحمد بن علي السنوسي وحسن البنا.

الرابع ــ السنة في إيران يتعرضون لأنواع وأشكال من التعذيب والتنكيل والقتل والاغتصاب.

الخامس ــ الشيعة تحالفوا مع العلويين في سوريا، ومع حزب أمل الشيعي في لبنان، وتحالفوا سرًا مع اليهود والنصارى للقضاء على هذه الأمة العظيمة.

 

 

ترجمه:

ریشه های آنچه در سوریه اتفاق می افتد از نظر اخوانی ها (اخوانی ها هم مسلک های اردوغان و محمد مرسی و امیر قطر و جبهة النصرة در سوریه هستند):

«دکتر علی محمد الصلابي» که هم اخوانی است و هم از نویسندگان پرکار این فرقه دربارۀ تاریخ اسلام محسوب می شود، در کتابی که دربارۀ دولت فاطمیان مصر نوشته است، می گوید:

اول ــ شکی نیست که جهاد با اینها (یعنی با شیعیان)، و اقامۀ حدود الهی بر آنان، از بزرگترین عبادت ها و بزرگترین واجبات است؛ و این کار، از جهاد با مشرکین و اهل کتاب (یعنی یهودیان و مسیحیان) که با مسلمانان نمی جنگند، برتر است، چرا که جهاد با اینها (یعنی شیعیان) از  جنس جهاد با مرتدین (از دین برگشتگان) است.

دوم ــ زمانی که اینها امور بلاد (سرزمین ها) را در دست گرفتند، از اهل سنت چنان انتقامی گرفتند که کودکان از شدت آن انتقام پیر می شوند، و هر حامله ای از شدت شکنجه های آن کودک خود را از دست می دهد و جانها گرفته می شود، از تجاوز به زنان آزاده از اهل سنت، و بازداشت آنها و مردان [اهل سنت] در زندانها، و اینها همچنان دشمنانه و کینه توزانه فرمانروایی پایتخت بلاد شام را در دست دارند، از خداوند می خواهیم که هر چه زودتر آنان را فروگیرد و این کار را برای اهل دین و شریعتش ممکن و مقدور سازد.

سوم ــ مجددین (تجدید بنا کنندگان) اسلام ابن تیمیه و محمد بن عبدالوهاب و عبدالحمید بن بادیس و محمد بن علی سنوسی و حسن البنا هستند.

چهارم ــ اهل سنت در ایران با انواع و اشکال (شکل های) گوناگون از شکنجه، بدرفتاری، کشتار و تجاوز مواجهند.

پنجم ــ شیعه با علوی ها در سوریه، و با حزب امل شیعی در لبنان ائتلاف ایجاد کرده است، همچنین به طور سری و پنهانی با یهودیان و مسیحیان برای پایان دادن به کار این امت عظیم همدست و هم پیمان شده است.

 

 

منبع اصلی مطلب : قبسات
برچسب ها : جهاد ,اینها ,اخوانی ,محمد ,شیعیان ,یعنی ,اینها یعنی ,جهاد هؤلاء
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : نگاه یک مورخ معاصر اخوانی مصری به شیعیان:


اسكندر ,تاريخ ,حاتم ,عالم ,كرده ,عباس ,آثار بسياري ,اشاره كرده ,قاضي احمد

درباره اسکندربیگ ترکمان منشی و تاریخ عالم آرای عباسی

:: درباره اسکندربیگ ترکمان منشی و تاریخ عالم آرای عباسی
اسكندر ,تاريخ ,حاتم ,عالم ,كرده ,عباس ,آثار بسياري ,اشاره كرده ,قاضي احمد

اسكندربيك، منشي و تاريخ نگار برجسته دوره صفوي است. از تاريخ دقيق تولد و فوت او اطلاعي در دست نيست و به رغم شهرت اسكندربيك آگاهي چنداني از زندگي او نداريم. اين آگاهي اندك نيز از دو منبع است: اشارات خود وي و نوشته هاي قاضي احمد قمي در كتاب گلستان هنر. اصل و زادگاه وي مشخص نيست، اما گفته اند كه از ايل تركمان آذربايجان بود. اسكندر بيك در تاريخ عالم آراي عباسي اشاره كرده كه در 1038ق در 70 سالگي نوشتن كتاب را تمام كرده است. پس تاريخ تولد وي به احتمال بسيار، 968 ق بوده است.


اسكندر بيك در جواني پس از آن كه علوم و دانش هاي رايج عصر خود را فراگرفت به «سياق» روي آورد و پس از آن به كار دولتي پرداخت، اما دريافت كه اين كار او را از فضل و كمال دور مي دارد، بنابراين به آموختن «علم انشا» رو آورد. گفته اند كه وي مدتي در «دفتر شرعيات» به نويسندگي پرداخت. در 988 ق، در روزگار سلطان محمد خدابنده، سمت استيفاي دفتر شرعيات به قاضي احمد قمي واگذار شد و اسكندر بيك نيز زيردست او به كار مشغول شد. در 994 ق حمزه ميرزاي وليعهد براي سركوبي شورشيان تكلو به عراق عجم لشكر كشيد. اسكندر بيك نيز با سمت منشي ديوان همراه او بود و در جنگ شركت كرد، اما خود گفته است كه از جنگ هراسيد. وي در 1001ق منصبي بالاتر يافت و در زمره منشيان بزرگ شاه عباس درآمد و در ديوان انشا به كار مشغول شد (اسكندر بيك مشني، عالم آرا، ص1، قمي، مقدمه سهيلي، ص 58).


اسكندر بيك، چنان كه خود اشاره كرده است، غير از كار منشي گري كه كار دولتي وي بود به مطالعه آثار بسياري در زمينه تاريخ، ادب، جغرافيا و ديگر دانش ها پرداخت. يكي از بزرگترين پشتيبانان وي در دولت صفوي حاتم بيك اعتمادالدوله، وزير شاه عباس بود. اسكندربيك در ماموريت هاي بسيار حاتم بيك وي را همراهي مي كرد. حاتم در 1019 ق درگذشت. اسكندر بيك پس از مرگ حاتم از پشتيباني پسر و جانشين او، ابوطالب ميرزا برخوردار بود. اسكندر بيك پس از مرگ شاه عباس در 1037 ق در سمت خود باقي ماند، زيرا رويدادهاي پادشاهي شاه صفي را تا 1043 ق نوشته است، بنابراين مرگ اسكندر بيك بعد از اين تاريخ روي داده است. از اسكندر بيك آثار بسياري برجاي مانده است.


    ٭ به نقل از كتاب «تقويم تاريخ، فرهنگ و تمدن اسلام و ايران» 
    نوشته: دکتر علی اکبر ولایتی.
    
   

منبع اصلی مطلب : قبسات
برچسب ها : اسكندر ,تاريخ ,حاتم ,عالم ,كرده ,عباس ,آثار بسياري ,اشاره كرده ,قاضي احمد
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : درباره اسکندربیگ ترکمان منشی و تاریخ عالم آرای عباسی


شارل ,امیر ,فرانسه ,کبیر ,نامه ,انگلیسی ,امیر کبیر ,امیر تیمور ,مرحوم قزوینی ,پادشاه انگلیس

نامۀ امیر تیمور گورکان به شارل ششم پادشاه فرانسه

:: نامۀ امیر تیمور گورکان به شارل ششم پادشاه فرانسه
شارل ,امیر ,فرانسه ,کبیر ,نامه ,انگلیسی ,امیر کبیر ,امیر تیمور ,مرحوم قزوینی ,پادشاه انگلیس

شارل ششم که در تاریخ فرانسه هم به لقب le Bien-aimé (به معنی: دوست داشتنی/ the Beloved) و هم به لقب le Fol or le Fou (به معنی: دیوانه/ the Mad) شهرت دارد، پسر شارل پنجم معروف به عاقل le Sage و Jeanne de Bourbon است (عاقل = the Wise).

شارل ششم در سال 1368م. متولد شد و در سال 1422م. وفات یافت. دوازده ساله بود که بر تخت سلطنت نشست، ولی تا مدتها اختیارات در دست اعمام او بود. او از سال 1389م. نیز دچار بیماری دماغی گردید و دوک دورلئان عملا نایب السلطنه شد. و چون او به قتل رسید، جنگ داخلی طرفداران دوک دو بورگونی و خاندان ارمانیاک درگرفت و هانری پنجم، پادشاه انگلیس با استفاده از این وضع ایالت نورماندی Normandie را از فرانسه منتزع ساخت و در Azincount فرانسویان را به شدت درهم شکست، و ژان نترس Jean sans Peur دوک دوبورگونی بر اثر قراردادی سری با انگلیسی ها در سال 1418م. به حکمرانی نشست و به نام شارل ششم به سلطنت پرداخت.

سال بعد ژان به دست مخالفین کشته شد و دوک دوبورگونی جدید به نام فیلیپ دلیر Philippe le Hardi خود را کاملا به انگلیسی ها بست و با زن شارل ششم به نام Isabeau de Baviere ساخت که فرانسه را تسلیم انگلیسی ها کند.

طبق معاهدۀ Troyes منعقده در 1420م. قرار بود که هانری پنجم پادشاه انگلیس با کاترین دختر شارل ششم ازدواج کند و به این ترتیب فرانسه را متصرف شود. ولی ولیعهد فرانسه، شارل هفتم به نام شارل پیروز Le Victorieux پس از مرگ پدر بلافاصله خود را شاه فرانسه اعلام نمود و با انگلیسی ها به جنگ پرداخت.

اما نامۀ تیمور چنانکه پیداست، در همان موقع اقامت او در روم (آسیای صغیر) و دوازده روز پس از فتح آنقره و اسارت سلطان بایزید [بایزید اول معروف به ایلدریم] نوشته شده. لحن نامه هر چند دوستانه است، ولی اسلوب نگارش آن بسیار غریب و پر از اغلاط کتابتی است. این نامه  در خزانۀ اسناد رسمی پاریس (Les Archives Nationales) در تحت نمرۀ J.937 ضبط است و متن آن با ترجمۀ لاتین و تحقیقات دقیق از طرف مستشرق معروف سیلوستر دو ساسی Silvestre de Sacy در تذکرۀ Memoire آکادمی فرانسه چاپ شده و مرحوم قزوینی در رمضان سال 1339 متن و ترجمه ای از آن [را] در مجله کاوه منتشر نموده که بعدها جزو بیست مقالۀ جلد اول (به توسط آقای پورداود) نقل گردیده است.

آنچه در حاشیۀ نامه اعم از تصحیح یا توضیح آمده، مأخوذ است از همان توضیحاتی که مرحوم قزوینی خواه از خود، و خواه به ترجمه از تعلیقات دوساسی در مقاله آورده است.

 

اصل نامه:

امیر کبیر تمر کوران زید عمره ملک ری دوفرنسا صد هزار سلام و آرزومندی ازین محب خود قبول فرماید. با جهان آرزومندی بسیار، بعد از تبلیغ ادعیه رأی عالی آن امیر کبیر را نموده می شود که فری فرنسسکن تعلیم ده بدین طرف رسید و مکاتبت ملکان را آورده و نیکنامی و عظمت و بزرگواری آن امیر کبیر را عرضه کرد.

عظیم شادمان شدیم و نیز تقریر کرد که با لشکر انبوه روانه شد بیاری باری تعالی و دشمانان ما را و شما را قهر و زبون کرد. من بعد فری جوان مارحسیا سلطانیه بخدمت فرستاده شد. وی بخدمت تقریر کند هر چه واقع شد.

اکنون توقع از آن امیر کبیر داریم که دائما مکاتیب همایون فرستاده شود و سلامتی آن امیر کبیر باز نماید تا تسلی خاطر حاصل آید.

دیگر می باید که بازرگانان شما را بدین طرف فرستاده شود که این جایگه ایشان را معزز و مکرم سازیم و نیز بازرگانان ما بدان طرف رجوع سازند؛ ایشان را نیز معزز و مکرم سازند و بر ایشان کسی زور و زیادتی نکند. زیرا دنیا ببازرگانان آبادان است.

زیادت چه ابرام نمایم. دولت باد در کامرانی بسیار سال والسلام.

تحریر في غرة محرم المکرم سنة خمسة وثمانمایة الهجریة.

محل مهر امیر تیمور

 

 

 

از صفحات 126 تا 128 کتاب «اسناد و مکاتبات تاریخی ایران». گردآورنده: مرحوم دکتر عبدالحسین نوائی. بنگاه ترجمه و نشر کتاب، تهران، 2536.

 

 

منبع اصلی مطلب : قبسات
برچسب ها : شارل ,امیر ,فرانسه ,کبیر ,نامه ,انگلیسی ,امیر کبیر ,امیر تیمور ,مرحوم قزوینی ,پادشاه انگلیس
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : نامۀ امیر تیمور گورکان به شارل ششم پادشاه فرانسه


قلعه ,ایشان ,لشکر ,بیرون ,چاخورگان ,بودند، ,الدین شامی ,نظام الدین ,بیرون آمده، ,لشکر منصور ,امیر صاحبقران

نمونه متن از ظفرنامه نظام الدین شامی

:: نمونه متن از ظفرنامه نظام الدین شامی
قلعه ,ایشان ,لشکر ,بیرون ,چاخورگان ,بودند، ,الدین شامی ,نظام الدین ,بیرون آمده، ,لشکر منصور ,امیر صاحبقران

ذکر فتح شهر حلب

... امیر صاحبقران بنیاد جنگ سلطانی نهاد و به نفس خود متوجه شد. حلبیان چون بسیاری آن لشکر بدیدند، حیران و عاجز ماندند و غیر از گریختن چاره دیگر ندانستند و به ناچار پشت دادند. لشکر منصور در عقب ایشان لغام ریزان تاخت کردند و چندان سوار و پیاده به قتل آوردند که از کشته ها، پشته ها برآمد و شارع و دروازه حلب از مقتولان مالامال شد؛ چنانکه سواران بر سر کشتگان می گذشتند و اسب و استر به دشواری می رفت.

لشکرها که از اطراف جمع شده بودند، به جانب دمشق گریختند. لشکر منصور نکاولی و گروه بسیاری از ایشان به تیر و شمشیر به قتل آوردند و آنها را که زنده ماندند، از اسب انداختند و چندان خواسته و چهار پایان به غارت بردند که محاسبان چالاک از شمار آن عاجز آیند و باقی لشکر، شهر را مسخر کرده، غارت کرد و خلق را اسیر گرفتند و چندان زر و مال و قماش به یغما بردند که در وهم نگنجد و در شمار نیاید.

سودون و تیمورتاش در قلعه درآمدند و بر احکام بلندی آن اعتماد کردند و آن قلعه از جمله قلعه های نامدار است. خندقی در عرض سی گز تخمینا به غایت فراخ که اگر خواستندی کشتی ها در آن بگردیدی، و خاک قلعه بلند به مقدار صد گز تخمینا، و بالای این بارو و برجها به سنگ گردانیده، و آن خاک ریز چنان تیز که پیاده بر وی نتوانستی رفت.

چون بدان قلعه مستظهر شدند و لشکر را احتیاط کردند و بسیاری ایشان را بدیدند، فکر فاسدشان زیادت شد. نقاره زدند و رعد اندازی آغاز کردند و در برابر قلعه امیر صاحبقران بر بساطی شاهوار متمکن نشسته، رأی روشن را به تسخیر آن موضع مشغول گردانید و لشکر را اشارت کرد تا پیرامون خندق نزول کردند و به زخم تیر نگذاشتند که کسی از دشمنان سر از برج بیرون تواند کرد.

و عمله و چاخورگان را فرمان شد تا به یک شب حوالی خندق را چون غربال سوراخ کردند و از آب گذشته، بر روی آن خاکریز چون کبک بردویدند و در تک قلعه که به سنگ خارا استوار کرده بودند، نقب آغاز نهادند.

و در آن وقت این بنده به عزیمت سفر حجاز به شهر حلب رسیده بود و به دست جمعی اسیر شده، حالتی عجیب مشاهده کردم که ذکر آن در این محل مناسب است؛ و آن چنان بود که این بنده بر بامی برابر در قلعه ایستاده بودم و در صنع آفریدگار و جلادت این مردم تماشا می کردم، ناگاه دیدم که در قلعه باز شد و پنج نفر مرد مردانۀ مسلح بیرون آمده، بر چاخورگان تاختند. چاخورگان چون واقف شدند، از میانۀ نقب بیرون آمده، از زبر روی به بالا کردند و آن پنج سوار را به زخم تیر تاخته بر زمین دوختند. فریاد در اهل قلعه افتاد و ایشان طنابها در میان بسته بودند و سرهای طناب به دست مردانی که در قلعه بودند، داده. ایشان ریسمان ها بکشیدند و ایشان را ندانم زنده یا مرده، به بالا بردند. و دیگر کس را زهره نبود که از سوراخ برج ها نگاه کردی تا بیرون آمدن چه رسد!

اهل قلعه از هیبت بلرزیدند و دانستند که با حکم الهی ستیزه کردن و با دست قضا بر پنجۀ زور بر پیچیدن نه کار عاقلان است و نه مقدور خردمندان جهانیان...

 

از صفحات 227 و 228 کتاب «ظفرنامه». نوشتۀ نظام الدین شامی. با مقدمه و کوشش پناهی سمنانی، از روی نسخۀ فلیکس تاور. انتشارات بامداد، تهران، خردادماه 1363.

 

 

منبع اصلی مطلب : قبسات
برچسب ها : قلعه ,ایشان ,لشکر ,بیرون ,چاخورگان ,بودند، ,الدین شامی ,نظام الدین ,بیرون آمده، ,لشکر منصور ,امیر صاحبقران
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : نمونه متن از ظفرنامه نظام الدین شامی


یاقوت حموی ,البلدان یاقوت ,معجم البلدان ,معجم البلدان یاقوت

معرفی تبریز آنچنانکه در معجم البلدان یاقوت حموی آمده است

:: معرفی تبریز آنچنانکه در معجم البلدان یاقوت حموی آمده است
یاقوت حموی ,البلدان یاقوت ,معجم البلدان ,معجم البلدان یاقوت

تبریز

بكسر أوله، وسكون ثانيه، وكسر الراء، وياء ساكنة، وزاي؛ كذا ضبطه أبو سعد، وهو أشهر مدن أذربيجان: وهي مدينة عامرة حسناء ذات أسوار محكمة بالآجر والجصّ، وفي وسطها عدة أنهار جارية، والبساتين محيطة بها، والفواكه بها رخيصة، ولم أر فيها أطيب من مشمشها المسمى بالموصول، وشريته بها في سنة ٦١٠ كل ثمانية امنان بالبغدادي بنصف حبة ذهب، وعمارتها بالآجر الأحمر المنقوش والجصّ على غاية الإحكام، وطولها ثلاث وسبعون درجة وسدس، وعرضها سبع وثلاثون درجة ونصف درجة؛

وكانت تبريز قرية حتى نزلها الرواد الأزدي المتغلب على أذربيجان في أيام المتوكل، ثم إن الوجناء بن الرواد بنى بها هو وإخوته قصورا وحصنها بسور، فنزلها الناس معه، ويعمل فيها من الثياب العبائي والسقلاطون والخطائي والأطلس والنسج ما يحمل إلى سائر البلاد شرقا وغربا، ومر بها التئتر لما خربوا البلاد في سنة ٦١٨، فصالحهم أهلها ببذول بذلوها لهم فنجت من أيديهم وعصمها الله منهم؛ وقد خرج منها جماعة وافرة من أهل العلم، منهم:

إمام أهل الأدب أبو زكريا يحيى بن علي الخطيب التبريزي، قرأ على أبي العلاء المعري بالشام وسمع الحديث عن أبي الفتح سليم بن أيوب الرازي وغيرهما، روى عنه أبو بكر الخطيب ومحمد بن ناصر السلامي، قال: وسمعته يقول: تبريز بكسر التاء، وأبو منصور موهوب بن أحمد بن الخضر الجواليقي، صنف التصانيف المفيدة، وتوفي ببغداد في جمادى الآخرة سنة ٥٠٢ ؛ والقاضي أبو صالح  شعيب بن صالح بن شعيب التبريزي، حدث عن أبي عمران موسى بن عمران بن هلال، روى عنه حداد ابن عاصم بن بكران النشوي وغيرهما.

 

 

من : صفحه 13 مجلد 5 کتاب معجم البلدان. یاقوت حموی. دار صار و دار بیروت. بیروت، سنة ۱۹۵۵ میلادی =  ۱۳۷۴ هجري قمري.

 

 

منبع اصلی مطلب : قبسات
برچسب ها : یاقوت حموی ,البلدان یاقوت ,معجم البلدان ,معجم البلدان یاقوت
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : معرفی تبریز آنچنانکه در معجم البلدان یاقوت حموی آمده است


معرفی آذربایجان از معجم البلدان یاقوت حموی

:: معرفی آذربایجان از معجم البلدان یاقوت حموی

آذربیجان: بالمدة روایة عن المهلب، والمهلب هذا غیر معروف، قال ابن المقفع: أذربیجان مسماة بأذرباذ بن إیران بن الأسود بن سام بن نوح علیه السلام، وقیل: أذر اسم النار بالفهلویة، وبایکان معناه الحافظ والخازن، فکان معناه: بیت النار، أو خازن النار، وهذا أشبه بالحق وأحری به، لأن بیوت النار في هذه الناحیة کانت کثیرة جداً. وهي مملکة جلیلة، الغالب علیها الجبال، وفیها قلاع کثیرة وخیرات واسعة، وفواکه جمة، میاهها غزیرة، لایحتاج السائر بنواحیها إلی حمل إناء للماء، لأن المیاه الجاریة تحت أقدامه أین توجه، وهو ماء بارد عذب صحیح، وأهله صباح الوجوه حمرها، رقاق البشرة، ولهم لغة یقال لها: الأذریة لایفهمها غیرهم، وفي أهلها لین وحسن معاملة، إلا أن البخل یغلب علی طباعهم، وهي بلاد فتنة وحروب ما خلت قط منها.

(معجم البلدان، ج 1، ص 155).

 

 

منبع اصلی مطلب : قبسات
برچسب ها :
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : معرفی آذربایجان از معجم البلدان یاقوت حموی


آذربایجان ,آذربیجان ,مدینة ,استانهای ,ورثان ,برزند ,استانهای آذربایجان

معرفی آذربایجان از البلدان یعقوبی

:: معرفی آذربایجان از البلدان یعقوبی
آذربایجان ,آذربیجان ,مدینة ,استانهای ,ورثان ,برزند ,استانهای آذربایجان

آذربیجان

فمن أراد إلی آذربیجان خرج من زنجان فسار أربع مراحل إلی مدینة أردبیل، وهي أول ما یلقاه من مدن آذربیجان. من أردبیل إلی برزند من کور آذربیجان مسیرة ثلاثة أیام، ومن برزند إلی مدینة ورثان من کور آذربیجان.

ومن ورثان إلی البیلقان، ومن البیلقان إلی مدینة المراغة وهي مدینة آذربیجان العلیا، ولآذربیجان من الکوار أردبیل، وبرزند، وورثان، وبرذعة، والشیز، وسراة، ومرند، وتبریز، والمیانج، والرومیة، وخوي، وسلماس.

وأهل مدن آذربیجان وکورها أخلاط من العجم الآذریة والجاودانیة القدم أصحاب مدینة البذ التي کان فیها بابک ثم نزلتها العرب لما افتتحت.

وافتتحت آذربیجان سنة اثنتین وعشرین، افتتحها المغیرة بن شعبة الثقفي في خلافة عثمان بن عفان. وخراجها أربعة آلاف ألف درهم یزید في سنة وینقص في أخری.

(البلدان لليعقوبي، صص 81 ــ 78 )

 

 

آذربایجان

پس هر کس که آهنگ آذربایجان کند، از زنجان بیرون رود و چهار منزل تا شهر «اردبیل» رهسپار گردد، و اردبیل نخستین شهری است که از شهرهای آذربایجان می بیند، و از اردبیل تا «برزند» از استانهای آذربایجان سه روز راه است، و از برزند تا شهر «ورثان» از استانهای آذربایجان، و از ورثان تا «بیلقان»، و از بیلقان تا شهر «مراغه» که مرکز آذربایجان بالا است، و استانهای آذربایجان عبارت است از: اردبیل، برزند، ورثان، برذعه، شیز، سراة، مرند، تبریز، میانه، ارمیه، خوی و سلماس. و اهالی شهرها و استانهای آذربایجان مردمی بهم آمیخته اند از عجم های کهن «آذریه» و «جاودانیه»، اهالی شهر «بذّ» که بابک در آن بود و سپس چون فتح شد، عرب در آن منزل گزیدند. و آذربایجان در سال بیست و دو فتح گردید و مغیرة بن شعبه ثقفی در خلافت عثمان عفان آن را فتح کرد، و خراج آن چهار میلیون درهم است و سالی پیش می شود و سال دیگر کم می گردد.

 

(صص 46 و 47 کتاب البلدان. تألیف احمد بن ابی یعقوب. ترجمه دکتر محمدابراهیم آیتی، چاپ سوم، انتشارات بنگاه ترجمه و نشر کتاب، تهران، 1356)

 

 

منبع اصلی مطلب : قبسات
برچسب ها : آذربایجان ,آذربیجان ,مدینة ,استانهای ,ورثان ,برزند ,استانهای آذربایجان
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : معرفی آذربایجان از البلدان یعقوبی


سلطان ,ایشان ,بود، ,غزان ,مؤید ,لشکر ,امرای دولت ,مانده بود، ,خداوند عالم ,راتب مطبخ ,میان ایشان

فتنۀ غزان به عهد پادشاهی سنجر

:: فتنۀ غزان به عهد پادشاهی سنجر
سلطان ,ایشان ,بود، ,غزان ,مؤید ,لشکر ,امرای دولت ,مانده بود، ,خداوند عالم ,راتب مطبخ ,میان ایشان

در آخر سنۀ ثمان و اربعین و خمس مائة حادثۀ غز بود، و غزان خیلی بودند از ترکمانان، مقام و چراخوارشان به ختلان بود از اعمال بلخ، و هر سال بیست و چهار هزار گوسفند وظیفه بود که به مطبخ سلطان دادندی، و این در مجموع خوانسالار بودی، و کسِ او به استیفای آن رفتی، و چنانک تسلط و تجبر حاشیۀ سلطان بود، این شخص که از قبل خوانسالار می رفت، بر ایشان تعدی می کرد و در ردّ و بدل گوسفند مبالغت بیش از حد می نمود. شعر:

چو بیدادگر پادشاهی کند

جهان پر ز گُرم و تباهی کند

او به زبان سفاهت می کرد، و در میان ایشان امرای بزرگ بودند و مردمان با تجمل و نعمت. او از ایشان طمع رشوت می داشت، مثل:

الرشوة تشین الاعمال و تفسد العمال: رشوت عیب در کارها آرد و عمال را زیان دارد.

ایشان رشوت نمی دادند و تحمل مذلت نمی توانستند، این شخص را در خفیه هلاک کردند. چون به موسم خویش باز نرسید و خوانسالار حال شنید، معلوم سلطان نیارست کردن. خوانسالار خود غرامت می کشید و راتب مطبخ راست می داشت تا امیر اسفهسالار قماج که والی بلخ بود، به خدمت تخت اعلا رسید به دارالملک مرو. حاشیۀ سلطان و خوانسالار، این، به وی گفتند. قماج، سلطان را گفت: غزان مستولی شده اند و به ولایت بنده نزدیکند، اگر شحنگی ایشان، خداوند عالم به بنده ارزانی دارد، ایشان سرزده و مالیده شود و راتب مطبخ سی هزار گوسفند بسپارم.

سلطان، ایشان را اجابت کرد. قماج، شحنه ای بدیشان فرستاد و رسم جبایت خواست، ایشان تن در ندادند و تمکین شحنه نکردند و گفتند: ما رعیت خاص سلطانیم، در حکم کسی دیگر نیاییم، و شحنه را به استخفاف براندند. مثل:

اعص الجاهل تسلم و اطع العاقل تغنم: از نادان رخ بگردان تا سلامت یابی و منقاد دانا شو تا به غنیمت شتابی.

امیر قماج و پسرش علاء الدین ملک المشرق با لشکری تمام به تاختن غزان رفتند. غزان قلب کشیده بیامدند؛ و در مصاف، قماج و پسرش را بکشتند. شعر:

چه گفت آن خردمند پاکیزه مغز

کجا داستان زد ز گفتار نغز

که شیرین تر از جان و فرزند و چیز

همانا که دیگر نباشند نیز

چون خبر این حادثه به سلطان رسید، امرای دولت بجوشیدند و گفتند: بر مثل این اقدام اغضا نتوان کردن و اگر ایشان را با حدّ خویش ننشانند، تعدی زیادت شود. خداوند عالم را رکاب بباید جنبانید و کار ایشان خرد نباید گرفت.

غزان چون از حرکت سلطان خبر یافتند، اندیشناک شدند و رسولان فرستادند که ما بندگان پیوسته مطیع بوده ایم و بر حکم فرمان رفته، و چون قماج قصد خانۀ کرد، ضرورت جهت اطفال و عیال بکوشیدیم، و نه به قصد ما او پسر او کشته شدند؛ صد هزار دینار و هزار غلام ترک می دهیم تا پادشاه از سر گناه ما درگذرد و هر بنده را که پادشاه برکشد، قماجی باشد. سلطان راضی بود به قبول خدمت، امرا در آن مبالغت کردند و او را به اجبار بر آن داشتند که روی به دیار ایشان نهاد و در راههای ناهموار هفت آب بگذاشتند و آن مشقت برداشتند. مثل:

ایّ ملک ملکته حاشیته و اصحابه اضطربت علیه اموره و اسبابه: هر پادشاه که حاشیت و اصحاب و امرای دولت و ارباب بر او حاکم باشند، بر او جملۀ امور و اسباب خراب و یباب شود.

چون سلطان نزدیک ایشان رسید، زنان و اطفال خرد را در پیش داشتند و تضرع کنان پیش آمدند و زنهار خواستند و از هر خانه ای هفت من نقره قبول می کردند که بدهند، سلطان را بر ایشان رحمت آمد، عنان بازخواست گردانید، امیر مؤید و یرنقش هریوه و عمر عجمی عنان سلطان بگرفتند و گفتند: بازگشتن هیچ مصلحت نیست. شعر:

تو گر برگزینی به گیتی هوا

بمانی به چنگ هوا بینوا

چو اندر جهان داد بپراگنی

از آن به که بیداد و جنگ افکنی

دلی کز خرد گردد آراسته

یکی گنج باشد پر از خواسته

بدیها به صبر از مهان بگذرد

سر مرد باید که دارد خرد

مؤید نگذاشت که سلطان بازگردد و بیشتر لشکر با مؤید بد بود، در مصاف تهاون کردند، و چون غزان از رحمت پادشاه نومید شدند، جان را، و حفظ خان و مان را بکوشیدند و یک لحظه روزگار نشد تا لشکر سلطان شکسته شد و هزیمت برافتاد و غزان بر اثر براندند و در آن آبها بسیار خلایق غرق و کشته شدند.

و سلطان را در میان گرفتند و حشمت براندند و او را به دارالملک مرو آوردند و حاشیه و خدمتگزاران از خود ترتیب کردند و هر هفته تغییر و تبدیل می کردند، مثل:

من قلت فکرته، اشتدت عثرته.

شعر:

هر که بی رأی در میانه شود

تیر احداث را نشانه شود

و بدان فساد مؤید، ملک تباه شد. مثل:

أی ملک خفت وطأته علی أهل الفساد ثقلت علیه وطأة الأعداء والاضداد: هر پادشاه که وطئت او بر اهل فساد سبک آید، وطئت اعدا بر او گران بود.

بدان غدر که با آن رعیت رفت، بعد از زنهار و اعتراف به جنایت و استغفار، زوال ملک حاصل آمد. مثل:

أی ملک جار علی اولیائه و رعیته، اعان علی زوال ملکه و دولته: هر ملک که بر رعیت و اولیا ظلم کند، یاری می دهد بر زوال ملک و دولت.

غزان، مرو را که دارالملک بوده بود از روزگار چغری بگ، و چندین گاه به ذخایر و دفاین و خزاین ملوک و امرای دولت آگنده بود، سه روز متواتر می غارتیدند.

اول روز، زرینه و سیمینه و ابریشمینه، و دوم روز، برنجینه و رویینه و آهنینه، و سوم روز، افگندنی و خشو و بالش ها و نهالی ها و خم و خمره و در و چوب ببردند؛ و اغلب مردم شهر را اسیر کردند و بعد از غارت ها، عذاب می کردند تا نهانی ها می نمودند، و بر روی زمین و زیر زمین هیچ نگذاشتند.

پس روی به نیشابور نهادند و چندانک عدد ایشان بود، سه چندان اتباع لشکر بدیشان پیوست. مردم نشابور اول کوششی بکردند و وقومی از ایشان را در شهر کشتند، چون ایشان را خبر شد، حشر آوردند و اغلب خلق، زن و مرد و اطفال در مسجد جامع منیعی گریختند. غزان تیغ در نهادند و چندان خلق را در مسجد کشتند که کشتگان در میان خون ناپیدا شدند. مثل:

إذا ملک الأراذل، هلک الأفاضل: مُلکت اراذل، هلاک افاضل بود.

چون شب درآمدی، مسجدی بر طرف بازار بود، آن را مسجد مطرز گفتندی، مسجدی بزرگ که دو هزار مرد در آنجا نماز کردی، و قبۀ عالی داشت منقش از چوب مدهون کرده، و جملۀ ستون ها مدهون، آتش در آن مسجد زدند، و شعله ها چندان ارتفاع گرفت که جملۀ شهر روشن شد تا روز، بدان روشنی غارت می کردند و اسیر می بردند، چند روز بر در شهر بماندند، و هر روز بامداد باز آمدندی، و چون ظاهر چیزی نمانده بود، نهان خانه ها و دیوار می سفتند و سرای ها خراب می کردند و اسیران را شکنجه می کردند و خاک در دهان می آگندند تا اگر چیزی دفین کرده بودند، می نمودند، وگرنه می مردند. مردم به روز در چاه ها و آهون ها و کاریزهای کهن می گریختند. مثل:

استفساد الصدیق من عدم التوفیق: دوست را دشمن کردن از بی توفیقی بود.

از نتایج حرکت مؤید تا ابد لعنت بر او خواهد بارید. و چون نماز شام غزان از شهر بیرون رفتندی، مردم بیامدندی تا غزان چه کرده اند و چه برده؟ و در شمار نیاید که در این چند روز، چند هزار آدمی به قتل آمد و جایی که شیخ محمد اکّاف که مقتدا و پیشوای مشایخ عالم و خلف سلف صالحین بود و مثل محمد یحیی که سرور ائمه عراق وخوراسان بود و پیشوای علما، ایشان را به شکنجه بکشتند و به دهانی که چندین سال مطلع علوم شرعی و منبع احکام دینی بوده باشد، چنین کنند، بر کسی دیگر چه ابقا رود؟! آیه:

واتقوا فتنة لا تصیبن الذین ظلموا منکم خاصة: گفت بترسید از محنتی و پاداشتی و فتنتی که خود نه به گناهکاران رسد، بل چون آتش تر و خشک سوزاند.

خوراسان از آن ناکسان خراب شد و تابش باعراق داد. شعر:

خاقانیا به سوگ خوراسان سیاه پوش

کایام فتنه گرد سوادش سپاه برد

عیسی به حکم رنگرزی بر مصیبتش

نزدیک آفتاب لباس سیاه برد

و چون غزان برفتند، مردم شهر را به سبب اختلاف مذاهب حقاید قدیم بود، هر شب فرقتی از محلتی حشر می کرد و آتش در محلت مخالفان می زدند تا خرابه ها که از آثار غز مانده بود، اطلال شد، و قحط و وبا بدیشان پیوست، تا هر که از تیغ و شکنجه جسته بود، به نیاز بمرد.

و قومی علویان و سران غوغا شهرستان کهندز آبادان کرده بودند و بر برج ها، منجنیق ها نهاده، بقیتی که از ضعفا مانده بودند، پناه با ایشان دادند و مؤید آی ابه، شادیاخ، که سرای سلطان بود و سرای امرا و بارۀ قدیم داشت، آبادان کرد و آلاتی که در شهر، از آجر و چوب مانده بود، باز آنجا نقل کردند و بعد از دو سه سال، نشابوری بدان مجموعی و آراستگی چنان شد که هیچ کس محلت خود باز نشناخت، و در شهری چون نشابور، آنجا که مجامع انس و مدارس علم و محافل صدور بود، مراعی اغنام و مکامن وحوش و هوام شد، و پنداری امیر معزی این حال را مشاهد بود که می گوید:

آنجا که بود آن دلستان، با دوستان در بوستان

شد کوف و کرکس را مکان، شد گرگ و روبه را وطن

بر جای رطل و جام می، گوران نهادستند پی

بر جای چنگ و نای و نی، آواز زاغ است و زغن

زین سان که چرخ نیلگون، کرد آن سراها را نگون

دیّار کی گردد کنون گرد دیار یار من

و با جملۀ بلاد خوراسان، غزان، همین معاملت کردند مگر شهر هرات که باره ای محکم داشت نتوانستند ستد. و سلطان سنجر دو سال در میان ایشان ببود. اتفاق افتاد که به در بلخ شدند و بعضی از بندگان خاص چون مؤید ای آبه و جماعتی دیگر با خدمت آمده بودند.

مؤید ای آبه فوجی را از غزان بفریفت و به نانپاره از سلطان موعود کرد و یک روز در خدمت سلطان این فوج را نوبت بود، برنشستند به تماشای شکره و راست براندند تا لب جیحون برابر ترمذ، و از پیش کشتی ترتیب داده بودند. چون از وقت فرود آمدن سلطان درگذشت، امرای غز بر اثر بیامدند، چون به کنار آب رسیدند، ایشان را از آب بگذشته دیدند، نومید شدند.

و سلطان بر قلعۀ ترمذ شد و چون خبر به اطراف رسید، امرا و لشکر خوراسان یگان و دوگان می آمدند تا به لشکر مستظهر شد، روی به دارالملک مرو نهاد و به کوشک اندرابه فرود آمد به رمّ شعث و جمع شتات مشغول شد. دو سه ماه برآمد. فکرت بینوایی بر او مستولی شده بود که خزاین خالی می دید، و ممالک خراب، و رعیّت متشرّد، و لشکر متمرّد. فکر و اندیشۀ نفسانی و ضعف انسانی به هم پیوست و به مرضی انجامید که آخر امراض و منغّض اغراض بود، سنۀ احدی و خمسین و خمس مائة (551) از دنیا برفت و به دولتخانه که به مرو ساخته است، او را دفن کردند.

 

از کتاب:

راحة الصدور و آیة السرور در تاریخ آل سلجوق

اثر نجم الدین ابوبکر محمد بن علی بن سلیمان راوندی، مورخ و نویسندۀ قرن ششم از راوند کاشان

 

منبع اصلی مطلب : قبسات
برچسب ها : سلطان ,ایشان ,بود، ,غزان ,مؤید ,لشکر ,امرای دولت ,مانده بود، ,خداوند عالم ,راتب مطبخ ,میان ایشان
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : فتنۀ غزان به عهد پادشاهی سنجر


مذهبی ,اروپا ,چهارچوب ,مسیحی

درباره به کارگیری دین مسیح در حرکت های استعماری

:: درباره به کارگیری دین مسیح در حرکت های استعماری
مذهبی ,اروپا ,چهارچوب ,مسیحی

به طور کلی، نمایندگان کلیسای کاتولیک و پروتستان که از سوی کشورهای غربی به سرزمین های دیگر قدم می گذاشتند، به شیوه ای مستقیم یا غیرمستقیم، کارگزاران استعمار بودند. حتی ممکن بود که مبلغان و کشیشان مسیحی با تحمل رنج و سختی فراوان و گرسنگی و بیماری جان خویش را بر سر آرمان های خود بگذارند، اما هرگز تلاش آنان را جز در چهارچوب برنامه های استعماری غرب نمی توان مورد بررسی قرار داد. در قرن شانزدهم، همراه با گسترش تجارت و دستیابی اروپا بر سرزمین های وسیع، و برخورداری بیشتر از منابع ثروت، و اهمیت یافتن پول، سرمایه، کالا، و بازرگانی، دیدگاه هایی نو پیرامون مسائل گوناگون مذهبی بیان گردید، و از آن پس باورها و اعمال مذهبی بسیاری از مسیحیان اروپا دگرگونی یافت. به عنوان مثال، همان گونه که «تاونی» می آورد؛ «کوشش های فراوانی به کار افتاد که برای مبادلات و معاملات احتکاری و قماری و سفته بازی تأییدهای مذهبی به دست آید.» دست اندرکاران سود و سوداگری در آنتورپ، لندن، و آمستردام بر آن باور شدند که سرمایه، اعتبار، بانکداری، داد و ستدهای بزرگ، امور گسترده مالی، و دیگر مسائلی که با زندگی بازرگانی در پیوند بود، سخت بایسته و لازم می باشد. درست از همین رهگذر بود که بورژوازی اروپا راه خویش را از دستورهای پیشین کیش مسیح جدا کرد؛ دستورهایی که درگیری در سوداگری، جز در چهارچوب نیاز برای زیستن را در خور سرزنش، بازخواست، و ملامت می شمرد، و دلالان را به عنوان انگل های جامعه مایه ننگ می دانست، و رباخواران را دزد می خواند. این البته بدان معنی نبود که اروپا از مسیحی گری یکسره برید، هرگز! مسیحی گری در شکل «کالونی» خود، پیوندهای استوار شده بر پایه سودگرایی و سوداگری را، به شیوه های گوناگون رنگ مذهبی داد، و بدان مشروعیت بخشید، و آموزش خود را در همان چهارچوب طرح ریزی کرد. مرحوم دکتر عبدالهادی حائری

منبع اصلی مطلب : قبسات
برچسب ها : مذهبی ,اروپا ,چهارچوب ,مسیحی
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : درباره به کارگیری دین مسیح در حرکت های استعماری


سلطان ,ایشان ,بود، ,غزان ,مؤید ,لشکر ,امرای دولت ,مانده بود، ,خداوند عالم ,راتب مطبخ ,حاشیۀ سلطان

فتنۀ غزان به عهد پادشاهی سنجر

:: فتنۀ غزان به عهد پادشاهی سنجر
سلطان ,ایشان ,بود، ,غزان ,مؤید ,لشکر ,امرای دولت ,مانده بود، ,خداوند عالم ,راتب مطبخ ,حاشیۀ سلطان

چگونه شد که بخش ارجمندی از خراسان بزرگ در اثر بی تدبیری سلطان سنجر ویران گردید:

در آخر سنۀ ثمان و اربعین و خمس مائة حادثۀ غز بود، و غزان خیلی بودند از ترکمانان، مقام و چراخوارشان به ختلان بود از اعمال بلخ، و هر سال بیست و چهار هزار گوسفند وظیفه بود که به مطبخ سلطان دادندی، و این در مجموع خوانسالار بودی، و کسِ او به استیفای آن رفتی، و چنانک تسلط و تجبر حاشیۀ سلطان بود، این شخص که از قبل خوانسالار می رفت، بر ایشان تعدی می کرد و در ردّ و بدل گوسفند مبالغت بیش از حد می نمود. شعر:

چو بیدادگر پادشاهی کند

جهان پر ز گُرم و تباهی کند

او به زبان سفاهت می کرد، و در میان ایشان امرای بزرگ بودند و مردمان با تجمل و نعمت. او از ایشان طمع رشوت می داشت، مثل:

الرشوة تشین الاعمال و تفسد العمال: رشوت عیب در کارها آرد و عمال را زیان دارد.

ایشان رشوت نمی دادند و تحمل مذلت نمی توانستند، این شخص را در خفیه هلاک کردند. چون به موسم خویش باز نرسید و خوانسالار حال شنید، معلوم سلطان نیارست کردن. خوانسالار خود غرامت می کشید و راتب مطبخ راست می داشت تا امیر اسفهسالار قماج که والی بلخ بود، به خدمت تخت اعلا رسید به دارالملک مرو. حاشیۀ سلطان و خوانسالار، این، به وی گفتند. قماج، سلطان را گفت: غزان مستولی شده اند و به ولایت بنده نزدیکند، اگر شحنگی ایشان، خداوند عالم به بنده ارزانی دارد، ایشان سرزده و مالیده شود و راتب مطبخ سی هزار گوسفند بسپارم.

سلطان، ایشان را اجابت کرد. قماج، شحنه ای بدیشان فرستاد و رسم جبایت خواست، ایشان تن در ندادند و تمکین شحنه نکردند و گفتند: ما رعیت خاص سلطانیم، در حکم کسی دیگر نیاییم، و شحنه را به استخفاف براندند. مثل:

اعص الجاهل تسلم و اطع العاقل تغنم: از نادان رخ بگردان تا سلامت یابی و منقاد دانا شو تا به غنیمت شتابی.

امیر قماج و پسرش علاء الدین ملک المشرق با لشکری تمام به تاختن غزان رفتند. غزان قلب کشیده بیامدند؛ و در مصاف، قماج و پسرش را بکشتند. شعر:

چه گفت آن خردمند پاکیزه مغز

کجا داستان زد ز گفتار نغز

که شیرین تر از جان و فرزند و چیز

همانا که دیگر نباشند نیز

چون خبر این حادثه به سلطان رسید، امرای دولت بجوشیدند و گفتند: بر مثل این اقدام اغضا نتوان کردن و اگر ایشان را با حدّ خویش ننشانند، تعدی زیادت شود. خداوند عالم را رکاب بباید جنبانید و کار ایشان خرد نباید گرفت.

غزان چون از حرکت سلطان خبر یافتند، اندیشناک شدند و رسولان فرستادند که ما بندگان پیوسته مطیع بوده ایم و بر حکم فرمان رفته، و چون قماج قصد خانۀ کرد، ضرورت جهت اطفال و عیال بکوشیدیم، و نه به قصد ما او پسر او کشته شدند؛ صد هزار دینار و هزار غلام ترک می دهیم تا پادشاه از سر گناه ما درگذرد و هر بنده را که پادشاه برکشد، قماجی باشد. سلطان راضی بود به قبول خدمت، امرا در آن مبالغت کردند و او را به اجبار بر آن داشتند که روی به دیار ایشان نهاد و در راههای ناهموار هفت آب بگذاشتند و آن مشقت برداشتند. مثل:

ایّ ملک ملکته حاشیته و اصحابه اضطربت علیه اموره و اسبابه: هر پادشاه که حاشیت و اصحاب و امرای دولت و ارباب بر او حاکم باشند، بر او جملۀ امور و اسباب خراب و یباب شود.

چون سلطان نزدیک ایشان رسید، زنان و اطفال خرد را در پیش داشتند و تضرع کنان پیش آمدند و زنهار خواستند و از هر خانه ای هفت من نقره قبول می کردند که بدهند، سلطان را بر ایشان رحمت آمد، عنان بازخواست گردانید، امیر مؤید و یرنقش هریوه و عمر عجمی عنان سلطان بگرفتند و گفتند: بازگشتن هیچ مصلحت نیست. شعر:

تو گر برگزینی به گیتی هوا

بمانی به چنگ هوا بینوا

چو اندر جهان داد بپراگنی

از آن به که بیداد و جنگ افکنی

دلی کز خرد گردد آراسته

یکی گنج باشد پر از خواسته

بدیها به صبر از مهان بگذرد

سر مرد باید که دارد خرد

مؤید نگذاشت که سلطان بازگردد و بیشتر لشکر با مؤید بد بود، در مصاف تهاون کردند، و چون غزان از رحمت پادشاه نومید شدند، جان را، و حفظ خان و مان را بکوشیدند و یک لحظه روزگار نشد تا لشکر سلطان شکسته شد و هزیمت برافتاد و غزان بر اثر براندند و در آن آبها بسیار خلایق غرق و کشته شدند.

و سلطان را در میان گرفتند و حشمت براندند و او را به دارالملک مرو آوردند و حاشیه و خدمتگزاران از خود ترتیب کردند و هر هفته تغییر و تبدیل می کردند، مثل:

من قلت فکرته، اشتدت عثرته.

شعر:

هر که بی رأی در میانه شود

تیر احداث را نشانه شود

و بدان فساد مؤید، ملک تباه شد. مثل:

أی ملک خفت وطأته علی أهل الفساد ثقلت علیه وطأة الأعداء والاضداد: هر پادشاه که وطئت او بر اهل فساد سبک آید، وطئت اعدا بر او گران بود.

بدان غدر که با آن رعیت رفت، بعد از زنهار و اعتراف به جنایت و استغفار، زوال ملک حاصل آمد. مثل:

أی ملک جار علی اولیائه و رعیته، اعان علی زوال ملکه و دولته: هر ملک که بر رعیت و اولیا ظلم کند، یاری می دهد بر زوال ملک و دولت.

غزان، مرو را که دارالملک بوده بود از روزگار چغری بگ، و چندین گاه به ذخایر و دفاین و خزاین ملوک و امرای دولت آگنده بود، سه روز متواتر می غارتیدند.

اول روز، زرینه و سیمینه و ابریشمینه، و دوم روز، برنجینه و رویینه و آهنینه، و سوم روز، افگندنی و خشو و بالش ها و نهالی ها و خم و خمره و در و چوب ببردند؛ و اغلب مردم شهر را اسیر کردند و بعد از غارت ها، عذاب می کردند تا نهانی ها می نمودند، و بر روی زمین و زیر زمین هیچ نگذاشتند.

پس روی به نیشابور نهادند و چندانک عدد ایشان بود، سه چندان اتباع لشکر بدیشان پیوست. مردم نشابور اول کوششی بکردند و وقومی از ایشان را در شهر کشتند، چون ایشان را خبر شد، حشر آوردند و اغلب خلق، زن و مرد و اطفال در مسجد جامع منیعی گریختند. غزان تیغ در نهادند و چندان خلق را در مسجد کشتند که کشتگان در میان خون ناپیدا شدند. مثل:

إذا ملک الأراذل، هلک الأفاضل: مُلکت اراذل، هلاک افاضل بود.

چون شب درآمدی، مسجدی بر طرف بازار بود، آن را مسجد مطرز گفتندی، مسجدی بزرگ که دو هزار مرد در آنجا نماز کردی، و قبۀ عالی داشت منقش از چوب مدهون کرده، و جملۀ ستون ها مدهون، آتش در آن مسجد زدند، و شعله ها چندان ارتفاع گرفت که جملۀ شهر روشن شد تا روز، بدان روشنی غارت می کردند و اسیر می بردند، چند روز بر در شهر بماندند، و هر روز بامداد باز آمدندی، و چون ظاهر چیزی نمانده بود، نهان خانه ها و دیوار می سفتند و سرای ها خراب می کردند و اسیران را شکنجه می کردند و خاک در دهان می آگندند تا اگر چیزی دفین کرده بودند، می نمودند، وگرنه می مردند. مردم به روز در چاه ها و آهون ها و کاریزهای کهن می گریختند. مثل:

استفساد الصدیق من عدم التوفیق: دوست را دشمن کردن از بی توفیقی بود.

از نتایج حرکت مؤید تا ابد لعنت بر او خواهد بارید. و چون نماز شام غزان از شهر بیرون رفتندی، مردم بیامدندی تا غزان چه کرده اند و چه برده؟ و در شمار نیاید که در این چند روز، چند هزار آدمی به قتل آمد و جایی که شیخ محمد اکّاف که مقتدا و پیشوای مشایخ عالم و خلف سلف صالحین بود و مثل محمد یحیی که سرور ائمه عراق وخوراسان بود و پیشوای علما، ایشان را به شکنجه بکشتند و به دهانی که چندین سال مطلع علوم شرعی و منبع احکام دینی بوده باشد، چنین کنند، بر کسی دیگر چه ابقا رود؟! آیه:

واتقوا فتنة لا تصیبن الذین ظلموا منکم خاصة: گفت بترسید از محنتی و پاداشتی و فتنتی که خود نه به گناهکاران رسد، بل چون آتش تر و خشک سوزاند.

خوراسان از آن ناکسان خراب شد و تابش باعراق داد. شعر:

خاقانیا به سوگ خوراسان سیاه پوش

کایام فتنه گرد سوادش سپاه برد

عیسی به حکم رنگرزی بر مصیبتش

نزدیک آفتاب لباس سیاه برد

و چون غزان برفتند، مردم شهر را به سبب اختلاف مذاهب حقاید قدیم بود، هر شب فرقتی از محلتی حشر می کرد و آتش در محلت مخالفان می زدند تا خرابه ها که از آثار غز مانده بود، اطلال شد، و قحط و وبا بدیشان پیوست، تا هر که از تیغ و شکنجه جسته بود، به نیاز بمرد.

و قومی علویان و سران غوغا شهرستان کهندز آبادان کرده بودند و بر برج ها، منجنیق ها نهاده، بقیتی که از ضعفا مانده بودند، پناه با ایشان دادند و مؤید آی ابه، شادیاخ، که سرای سلطان بود و سرای امرا و بارۀ قدیم داشت، آبادان کرد و آلاتی که در شهر، از آجر و چوب مانده بود، باز آنجا نقل کردند و بعد از دو سه سال، نشابوری بدان مجموعی و آراستگی چنان شد که هیچ کس محلت خود باز نشناخت، و در شهری چون نشابور، آنجا که مجامع انس و مدارس علم و محافل صدور بود، مراعی اغنام و مکامن وحوش و هوام شد، و پنداری امیر معزی این حال را مشاهد بود که می گوید:

آنجا که بود آن دلستان، با دوستان در بوستان

شد کوف و کرکس را مکان، شد گرگ و روبه را وطن

بر جای رطل و جام می، گوران نهادستند پی

بر جای چنگ و نای و نی، آواز زاغ است و زغن

زین سان که چرخ نیلگون، کرد آن سراها را نگون

دیّار کی گردد کنون گرد دیار یار من

و با جملۀ بلاد خوراسان، غزان، همین معاملت کردند مگر شهر هرات که باره ای محکم داشت نتوانستند ستد. و سلطان سنجر دو سال در میان ایشان ببود. اتفاق افتاد که به در بلخ شدند و بعضی از بندگان خاص چون مؤید ای آبه و جماعتی دیگر با خدمت آمده بودند.

مؤید ای آبه فوجی را از غزان بفریفت و به نانپاره از سلطان موعود کرد و یک روز در خدمت سلطان این فوج را نوبت بود، برنشستند به تماشای شکره و راست براندند تا لب جیحون برابر ترمذ، و از پیش کشتی ترتیب داده بودند. چون از وقت فرود آمدن سلطان درگذشت، امرای غز بر اثر بیامدند، چون به کنار آب رسیدند، ایشان را از آب بگذشته دیدند، نومید شدند.

و سلطان بر قلعۀ ترمذ شد و چون خبر به اطراف رسید، امرا و لشکر خوراسان یگان و دوگان می آمدند تا به لشکر مستظهر شد، روی به دارالملک مرو نهاد و به کوشک اندرابه فرود آمد به رمّ شعث و جمع شتات مشغول شد. دو سه ماه برآمد. فکرت بینوایی بر او مستولی شده بود که خزاین خالی می دید، و ممالک خراب، و رعیّت متشرّد، و لشکر متمرّد. فکر و اندیشۀ نفسانی و ضعف انسانی به هم پیوست و به مرضی انجامید که آخر امراض و منغّض اغراض بود، سنۀ احدی و خمسین و خمس مائة (551) از دنیا برفت و به دولتخانه که به مرو ساخته است، او را دفن کردند.

 

از کتاب:

راحة الصدور و آیة السرور در تاریخ آل سلجوق

اثر نجم الدین ابوبکر محمد بن علی بن سلیمان راوندی، مورخ و نویسندۀ قرن ششم از راوند کاشان

 

منبع اصلی مطلب : قبسات
برچسب ها : سلطان ,ایشان ,بود، ,غزان ,مؤید ,لشکر ,امرای دولت ,مانده بود، ,خداوند عالم ,راتب مطبخ ,حاشیۀ سلطان
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : فتنۀ غزان به عهد پادشاهی سنجر


غربی ,جدید ,میلادی ,تمدن ,یونان ,کلیسای ,اروپای غربی ,جدید غرب» ,کلیسای قسطنطنیه ,تمدن جدید ,«غرب جدید»

غرب چگونه غرب شد؟

:: غرب چگونه غرب شد؟
غربی ,جدید ,میلادی ,تمدن ,یونان ,کلیسای ,اروپای غربی ,جدید غرب» ,کلیسای قسطنطنیه ,تمدن جدید ,«غرب جدید»

جمعه، ۱۹ آذر ۱۳۹۵/ ۹ دسامبر ۲۰۱۶، ساعت ۷:۴۳ بعدازظهر

«غرب جدید» و افسانه «تبار آنتیک»

 

عبدالله شهبازی

«غرب»، به معنای فرهنگی که امروزه می شناسیم، از سده های پانزدهم و شانزدهم میلادی بتدریج تکوین یافت و در اندیشه سیاسی و تاریخنگاری سده های هیجدهم و نوزدهم اروپای غربی شکل نهایی به خود گرفت.

در این تفسیر جدید از تاریخ، «غرب» حوزه ای تمدنی، با بنیادهای فرهنگی و ارزشی واحد، انگاشته می شد که سرآغاز آن یونان و روم باستان، و فرجام و غایت آن «غرب جدید» است. در مقابل «غرب»، «شرق» قرار داشت که آن را «بَربَر» می خواندند، به معنی نافرهیخته یا وحشی، و فروتر از «غرب» می‌انگاشتند.

تعمیم مختصات دوره ای خاص از سرزمین و فرهنگ معین (اروپای غربی) به سراسر تاریخ قاره اروپا و به تمامی جوامع بشری، نگرشی را آفرید که «اروسنتریسم» (اروپامحوری) نامیده می شود. این نگرش بر دیدگاه بسیاری از متفکران غربی سده های گذشته، از ماکیاولی و بوسوئه و منتسکیو و هگل تا مارکس و جان استوارت میل و ماکس وبر و دیگران، غالب بود. برای مثال، هگل تطور تاریخ بشری را کلیتی واحد می دید که زائیده تکامل «روح جهان» است و این «روح جهان» کاملاً غربی است و سایر فرهنگ ها ناگزیر باید تابع آن شوند. از اینرو، هگل غلبه استعمار بریتانیا بر هند را مرحله ای اجتناب ناپذیر در فرایند «تکامل» می دید و می گفت: «بریتانیایی ها، یا کمپانی هند شرقی، اربابان هندند زیرا سرنوشت مقدر امپراتوری های آسیایی تسلیم شدن به اروپائیان است.»

در سده های نوزدهم و بیستم، برخی متفکران و محققان غربی این تفسیر یک بُعدی از تاریخ را به نقد کشیدند، ولی دیدگاهشان پژواک چندانی نیافت. معهذا، در دهه های اخیر نقد تأویل اروسنتریستی تاریخ، و «فراروایت های جادویی» ملازم با آن، یعنی مفاهیم کلانی که بر همه چیز و همه جا قابلیت انطباق دارند همچون «ترقی» و «تکامل» و «روح فرهنگی» و مانند آن، افزایش قابل توجهی یافته است.

نگاه اروسنتریستی به تمدن بشر دارای دو خاستگاه به ظاهر متعارض است:

نخست، میراث دینی ــ صلیبی که در سده‌های پانزدهم و شانزدهم میلادی در دو جنبش «رفورماسیون» (پروتستانی) و «ضد رفورماسیون» (کاتولیکی)، بر بستر ابتذال ناشی از ابزاری کردن دین، به اوج خودشیفتگی و همپای آن خصومت با جهان اسلام، رسید.

 

دوّم، میراث «رنسانس» سده پانزدهم و «عصر روشنگری» سده هیجدهم میلادی.

اومانیسم عصر رنسانس «غرب» را بعنوان وارث مستقیم تمدن های «آنتیک» یونان و روم باستان عنوان کرد و این محصول در دربارها و کانون های فرهنگی اروپا خریداران فراوان یافت. هر چند اومانیست های عصر رنسانس میان ایتالیای زمان خود با تمدن های باستانی یونان و روم خط مستقیم توارث ایجاد کردند، ولی نگرش آنان به شرق محترمانه بود. چگونه می شد برای فرهنگ و متون «آنتیک» یونان باستان جایگاه بس رفیع قائل شد، ولی شرق باستان را محترم نشمرد که متفکران یونانی خود را مرهون و تداوم آن معرفی می‌کردند؟ تنها در «عصر روشنگری»، یعنی در سده هیجدهم، بود که خودشیفتگی اروسنتریستی به اوج خود رسید و دوقطبی «غرب متمدن» و «شرق بَربَر» را کامل کرد و تاریخنگاری منطبق با این نگرش را آفرید.

جعل خط مستقیم توارث میان تمدن جدید غرب با تمدن های باستانی یونان و روم مقبول نیست. یونانیان و رومیان باستان، بیش از آنکه به غرب جدید شبیه باشند، به سایر تمدن های منطقه مدیترانه شباهت داشتند و در نهایت عمیقاً وامدار تمدن های بین‌النهرین و مصر و شرق مدیترانه بودند. این نکته ای است که در عصر رنسانس پنهان نمی کردند، ولی متفکران «عصر روشنگری» و تاریخنگاری سده نوزدهم غرب آن را پنهان کردند. جوامع باستان خود را با مفاهیم جغرافیایی چون «اروپایی» و «آسیایی» و «شرقی» و «غربی» تعیین هویت نمی کردند. این درست است که جغرافی دانان یونان باستان، زمین را به سه بخش «آسیا» و «اروپا» و «لوبیه» (لیبیه، آفریقا) تقسیم کردند، ولی مفاهیم فوق فاقد معنای «تمدنی» و «ارزشی» بود که امروزه می فهمیم.

شناخت سیر تطور و تعامل مدنیت باستان در بین‌النهرین و فلات ایران و سوریه و مصر و آسیای صغیر و جزایر ایونی و سراسر منطقه مدیترانه، از جمله یونان و ایتالیا، انگاره یکتایی تمدن یونان و روم باستان، و به تبع آن «غرب جدید»، را به سطح افسانه تنزل می دهد.

یونان و روم باستان بیش از آنکه به «تمدن جدید غرب» شبیه باشند، به فرهنگ های مجاور در منطقه مدیترانه و آناتولی شبیه بودند. نیاکان مستقیم «تمدن جدید غرب» نه یونانیان و رومیان باستان، بلکه بطور عمده قبایل توتونی (آلمانی) بودند که پس از فروپاشی امپراتوری روم غربی (نیمه دوم سده پنجم میلادی)، از حاشیه های رود راین به سوی غرب و جنوب اروپا یورش بردند و پس از غارت و امحاء مردم بومی، دولت های جدید چون پادشاهی‌های قبایل اَنگِل و ساکسون در جزیره انگلستان و فرانکیا در غرب و مرکز اروپا و لُمباردیا در شمال ایتالیا و ویسیگوت در شبه جزیره ایبری پدید آوردند.

انگاره «مملکت مسیح» Christendom بر بنیاد این دولت های نوظهور قبیله ای و تازه مسیحی‌شده، در پیرامون کلیسای رُم، شکل گرفت و کلیسای رُم به ملجاء و رهبر دینی این قبایل فقیر «غربی» بدل شد.

در سال ۳۳۰ میلادی قسطنطین، امپراتور روم، پایتخت را از شهر رُم به شهر کهن بیزانتیوم در آناتولی انتقال داد و آن را رسماً «رُم جدید» Nova Roma نامیده بود. این همان شهری است که «قسطنطنیه» نام گرفت و امروزه «استانبول» نامیده می شود. در سده های پنجم تا هشتم میلادی، که اروپای غربی عرصه تاخت‌ و تاز قبایل آلمانی و سپس نورمن های اسکاندیناوی بود، کلیسای قسطنطنیه مرکز دینی و علمی جهان مسیحیت و بسیار ثروتمند بود؛ برخلاف کلیسای رُم که اسقف نشینی فقیر در میان قبایل بَربَر توتونی بشمار می‌رفت.

در نیمه دوم سده هشتم میلادی، کارل، رئیس قبیله آلمانی فرانک و شاه فرانکیا، توانست بطور عمده بر بنیاد غارت و امحاء قبایل بومی گُل (فرانسه) دولتی پهناور و مقتدر در اروپای غربی و مرکزی بنا نهد. به این دلیل، لئو سوم، اسقف کلیسای رُم، که قبایل تازه مسیحی شده اروپا او را «پاپ» (پاپا، پدر) می‌خواندند، به خود جرأت داد برغم امپراتور روم و کلیسای قسطنطنیه در «شرق»، در سال ۸۰۰ میلادی بر سر رئیس قبایل فرانک تاج شاهی نهد، وی را «شارل کبیر» (شارلمانی) و دولت او را «امپراتوری روم مقدس» بنامد. بدینسان، بر بنیاد دولت های قبیله ای جدید «غرب»، که امپراتوری روم و کلیسای قسطنطنیه در «شرق» آنان را بَربَرانی غارتگر می شناختند، کلیسای رُم استقلال خود را از امپراتوری روم و کلیسای «شرق» اعلام کرد، «پاپ» خود را در مقامی فراتر از امپراتور جای داد و عنوان «امپراتوری مقدس روم» در مقابل نام رسمی «امپراتوری روم» قرار گرفت. این تعلق و تعصب «ضد شرقی» در تاریخنگاری سده نوزدهم اروپای غربی منعکس شد تا بدانجا که نام «امپراتوری روم» به «روم غربی» منحصر شد و نام «بیزانس» را برای اطلاق بر امپراتوری روم شرقی به کار گرفتند.

در جنگ‌های صلیبی (سده های یازدهم تا سیزدهم میلادی)، تقابل مسیحیت غربی با جهان اسلام میراثی خصمانه آفرید که به دوران جدید انتقال یافت. این خصومت منحصر به جهان اسلام نبود و بویژه در ماجرای «غارت قسطنطنیه» به دست فرقه های صلیبی دست‌نشانده پاپ رُم (۱۲۰۴ میلادی) دشمنی مسیحیت «غربی» با مسیحیت «شرقی» نیز نمایان شد.

«دوران استعماری»، که از سده شانزدهم میلادی و با «تهاجم ماوراء بحار» آغاز شد، تداوم سنن گذشته غارتگری «غرب» بود. پس از شکست فرقه های مسلح صلیبی و بازگشت آنان به غرب، تهاجم به مسلمانان اندلس در شبه جزیره ایبری و اسلاوهای شمال شرقی اروپا ادامه یافت که «کفار» (گنتیلیس) تلقی می‌شدند. «گنتیلیس» Gentilis لاتین، مانند «گوئیم» Goyim عبری، ابتدا به بیگانگان اطلاق شد و سپس بار ارزشی ــ دینی خصمانه یافت. تأویل دینی از جهانگستری غرب و تعیین هویت آن با نام «تمدن مسیحی» و ترسیم جنگ های استعماری به عنوان «جنگ با کفار» و تعیین رسالت «مسیحایی» برای این تهاجم تا سده نوزدهم میلادی به شدت رایج بود و تا به امروز نیز گاه پژواک می‌یابد.

بدینسان، دولت های نوپدید اروپای غربی بر پایه غارت عظیم جهان در دوران استعماری، بویژه غارت قاره آمریکا و شبه قاره هند، طی سده های شانزدهم تا نوزدهم میلادی، هویتی جدید به نام «تمدن غرب» آفریدند.

شنبه، اول آبان ۱۳۹۵

انتشار: جمعه، ۱۹ آذر ۱۳۹۵/ ۹ دسامبر ۲۰۱۶.

-----

پی نوشت: برای آشنایی ابتدایی با خاستگاه قبیله ای «غرب جدید» سریال پربیننده کانادایی ــ ایرلندی «وایکینگ ها» (۲۰۱۳) و برای آشنایی اجمالی با جنگ های صلیبی مستند تاریخی چهار قسمتی و جذاب تری جونز در شبکه ۲ بی. بی. سی. (۱۹۹۵) را توصیه می کنم. مستند تری جونز با الهام از «تاریخ جنگ های صلیبی» استیون رانسیمان تهیه شده و تلفیقی است از مستند تاریخی و «کمدی سیاه». برای آشنایی با جایگاه «غارت» در دوران استعماری و نقش آن در تکوین تمدن جدید غرب بنگرید به فصل «رازهای تمدن جدید غرب» در: عبدالله شهبازی، زرسالاران، ج اول، صص ۲۱۹- ۲۹۱.

Vikings (TV Series 2013)

Crusades (BBC2, 1995)

منبع اصلی مطلب : قبسات
برچسب ها : غربی ,جدید ,میلادی ,تمدن ,یونان ,کلیسای ,اروپای غربی ,جدید غرب» ,کلیسای قسطنطنیه ,تمدن جدید ,«غرب جدید»
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : غرب چگونه غرب شد؟